تبليغاتX
(خاطرات نيكو) عشق نیکو عشق نیکو




عشق نیکو

درد و دل
نويسندگان
آثار تاريخي يك عاشق
دوستان عاشق تنها
دوستان عاشق
موضوعات
آمار وب
طراح قالب:
لوگو دوستان
كدهاي جاوا
اشعار نیکو

دوبیتی

                          

                                      

 

                                      قصه

فکر می کنم که قصه ها جایی واسه ما ندارن

      داغ جـدایـی رو همش توی دلامون می کارن

قصـه بـرگ هـای چنار با هـم توی دریا کنار

      رقص های بی امون باد تو جنگل و تو بیشه زار

 

خلوت

دیـشب آسمـون چـشمات پر بود از ماه و ستاره

        انـگـار از اون دوتـا لـبـهـات گل نیلوفر می باره

حرفهای قشنگ قشنگت منو باز خام خودش کرد

        تـو خـلـوت شـبـونـه مـنـو تو دام خودش کرد

 

یک خاطره یک شعر

 

22/12/84 در اوج نا امیدی قلم در دست می گیرم و می نویسم تا کمی آرام بگیرم ‍. واقعا باید به چه اندیشید ، به مرگ،به زندگی،به عشق یا آرزو.همه این موارد به نحوی از من گریزانند به این می اندیشم که چگونه باید سالهای بدون samane را سپری کنم ،گمان کنم چون مجنون ،روبروی انگشت مردم و ریشخند های آنان واقع شوم هر چه می خواهم که samane  را فراموش کنم نمی شود نمی دانم چه کنم ؟واقعا که نیکو مرد غمها نیست بابا هر کس که نمیتونه شونه هاش رو زیر خروارها غم بذاره . هر چه بیشتر میگذرد بیشتر دلتنگ samane  می شوم . به امید روزی که یاsamane  بیا یا من فراموشش کنم . این شعر را سرودم اون موقع یکم تازه کار تر بودم.

 

فراغ یار

دلم از فراغ یارم غصه دارد

زهمه نگاه مردم گله دارد

خداوندا نکردم من گناهی در دو عالم

که حالا باید از یارم بنالم

نمی دانم چرا عاقوش گرمش را بر قلبم نمیگذاره

چرا دیگر ز بوستانش برایم گل نمی آره

پشیمانم که کردم با دل او آشنایی

شب و ظلمت طلب کردم به جای روشنایی

دلم وقتی که تشنست می شه خاموش

می شه بازم تو دلهاتون فراموش

تو که از غصه و دردم شنیدی

چرا عاقوش گرمم را ندیدی

تو که دیروز دلی را زنده کردی

چرا قلب منو پژمرده کردی

کاش اون روز که اومد دست توی دستم

میومد و منم دست می شکستم

حوالت کرده ام به حضرت دوست

که حامی همه درماندگان اوست

ولی رفتم به جای چاله در طومار چاهی

اینه عاقبت نیکو چه خواهی چه نخواهی

 


نويسنده: نیکو مورخ: یکشنبه بیست و هشتم بهمن 1386 در ساعت: 2:32 بعد از ظهر
|+|
ماهواره

توجه ! این مطالب تنها جنبه آموزشی دارد و مسئولیت هر گونه استفاده و یا سوء استفاده از مطالب بر عهده بازدید کنندگان می باشد

 

دوستان من تعجب نکنید ماهواره هم در عشق دخیل است ولی چه بهتر که به روش صحیح استفاده شود در این عنوان در مورد ماهواره اینتلست کو902 یا به تابیری ماهواره استانی ها به بحث می نشینیم

 

مشخصات جغرافیایی فرزی

 

اگر پایه دست راست دیش در جهت هاتبرد را مدار صفر فرض کنیم ویک خط بکشیم و خط دیگری در زاویه تقریبی 90 درجه آن بکشید این خط محل قرار گرفتن پایه دست چپ اینتلست 902 است و اهرم پشتی دیش با ید نسبت به هاتبرد حدوداً 7 سانت به طرف پایین هدایت شود یا به تابیری باید سر اهرم از سه پایه به اندازه 3 انگشت بیرون باشد  سیم ال ام بی شما در هاتبرد ساعت 4 را نشان میدهد و برای دریافت اینتل ست باید کابل شما به ساعت 6 تقییر پیدا کند و فرکانس رسیور شما باید بر روی فرکانس11555و سیبلریت 27500 و پلاریزشن ورتیکال وکد ریت 4/3 این فرکانس حدود 79 تا بالا می رود

 

مشخصات جغرافیایی دقیق

 

این جهت در تمامی ایران به راحتی با دیش 90 یا حتی کوچکتر قابل دریافت است.
طریقه تنظیم دیش:
میله پشت دیش به اندازه 7.7 سانتیمتر (77میلیمتر) بالاتر از هاتبرد یعنی سر دیش بالا می رود  و بشقاب آن به طرف آسمان است.
LNB
تقریبا‍" روی ساعت 6 یا 12 البته برای LNB های استارست و یوراستارو پایه دیش را در حالی که در پشت دیش قرار دارید 49 درجه به سمت شرق (سمت چپ) نسبت به هاتبرد حرکت دهید.

برای جهت یابی از فرکانس زیر استفاده کنید
27500
ورتیکال  11555

فرکانس مادر اینتل ست ۹۰۲(استانی ها -جمهوری اسلامی)

 27500 ورتیکال  11555

 

فرکانس های شبکه های فارسی اینتلست 902

 

11555   v  27500  این فرکانس شبکه های ملی ایران است

  11083   v  3600  این فرکانس اصفهان است

11093   v  3600  این فرکانس آذربایجان غربی است

10971   v  8150  این فرکانس کرمانشاه است

10980   v  5300  این فرکانس مازندران است

10993   v  3600  این هم فرکانس خراسان رضوی است

10961   v  5300  این فرکانس خوزستان است

11103   v  10000  این فرکانس فارس و خلیج فارس وبوشهر و دنا است

10987  v   5300   فرکانس سهند و سبلان است

 


نويسنده: نیکو مورخ: جمعه بیست و ششم بهمن 1386 در ساعت: 10:51 بعد از ظهر
|+|
شعر و موسیقی

به یاد زیباترین گل دنیا برای اولین مطلب این عنوان  شعر ترانه گل مریم را انتخاب کردم امیدوارم لذت ببرید

 

                          گل مریم

گل مریمو دوست دارم همیشه     به مثل من کسی پیدا نمیشـه

سالی یک بار اونو از دور میبینم     واسه قلب خودم اون می چینـم

ای گــل مـریـم دوست دارم من     تو رو روی چشمام می ذارم من

ای گــل مـریـم دوست دارم من     وقـتـی تو قـلبت پا می ذارم من

                       ای گل مریم ای گل مریم

مـنــو گـل لـالـه غـصـه ها داریم     از درد و دلها مون قصه ها داریم

مـنــو گـل مریم غـصـه ها داریم     از درد و دلها مون قصه ها داریم

ای گــل مـریـم دوست دارم من     وقـتـی تو قـلبت پا می ذارم من

ای گــل مـریـم دوست دارم من     وقتی تو  چشمام پا می ذارم من

                        ای گل مریم ای گل مریم

کی گفته که مشت منو واکنی     پـیش حسود ها منو رسوا کنی

بسه دیگه صدا تو خاموش بکن     من نمیخوامت منو فراموش بکن

 ای گــل مـریـم دوست دارم من   تو رو روی چشمام می ذارم من

ای گــل مـریـم دوست دارم من     وقـتـی تو قـلبت پا می ذارم من

                       ای گل مریم ای گل مریم

چغدر  برات این در و اون در زدم     اسم تـو رو بـه سینه و سر زدم

امادیدم که تو  یه روز  بـی خـبر      مـنـو گـذاشـتـی رفـتـی سـفـر

ای گــل مـریـم دوست دارم من     تو رو روی چشمام می ذارم من

ای گــل مـریـم دوست دارم من     وقـتـی تو قـلبت پا می ذارم من

                       ای گل مریم ای گل مریم


نويسنده: نیکو مورخ: پنجشنبه بیست و پنجم بهمن 1386 در ساعت: 12:52 بعد از ظهر
|+|
طریقه نصب Asia Sat 3s در 105.5 درجه شرقی

طریقه نصب Asia Sat 3s در 105.5 درجه شرقی

این ماهواره در موقعیت 105.5 درجه شرقی قرار دارد.این ماهواره با ال ان بی های معمولی که پوشش (ku band) را ساپورت می کند قابل در یافت نیست و نیاز به ال ان بی هایی دارد که پوشش سی باند را ساپورت کند ال ان بی های (c band)این جهت که پوشش (c band) دارد با جهت های که پوشش (ku band) دارند مثل هاتبرد کمی تفاوت دارد و تفاوت آن اینچنین است که شما در یک زمان نمی توانید کانال هایی که پلاریته متفاوت دارند را باهم داشته باشید .مثال:مثلا یه کانالی پلارینه ver دارد و شما دارید آن را تماشا می کنید و وقتی کانال راعوض می کنید و روی کانالی می روید که پلاریته hor داشته باشد شما سیگنال نداریدوبرای حل این مشکل باید ساعت ال ان بی خود را تغییر دهید.در کل این جهت کانال های خوبی دارد و اگر برایتان مقدور بود حتما در لیستجهت های خود قرارش دهید.بریم سر اصل مطلب طریقه نصب :1- هاتبرد را دقیقا تنظیم کنید.2- پشت دیش قرار بگیرید و دیش را 92.5 درجه به سمت چپ (شرق) بچرخانید.3- میله پشت دیش را تقریبا 8.5 سانتیمتر پایین تر از هاتبرد قرار دهید.4- برای جهت یابی از فرکانس 3755 عمودی 4418 استفاده کنید.5- برای دریافت پلاریته عمودی ساعت ال ان بی را روی 2 و برای دریافت پلاریتههای افقی ساعت را روی 4 قرار دهید.این هم لینک فرکانس ها و لیست کانال هایش:http://www.lyngsat.com/asia3s.html
نويسنده: نیکو مورخ: دوشنبه بیست و دوم بهمن 1386 در ساعت: 10:35 قبل از ظهر
|+|
شوخی

      شوخی عشقولانه 

 

 

- یه روز از درخت پرسیدم نظرت در مورد پاییز چیه ؟ گفت: برگ از درخت خسته می شه پاییز بهونه است

 

+ معلم :موضوع انشا.عشق کوهی است که هر انسانی مثل خر از آن با می رود ،خوب حسن انشاتو بخون :آقا اجازه، به نام خدا موضوع انشا ،معلم خری است که هر انسانی عاشقانه از آن بالا می رود

 

 

- خونه زیدم بودم در زدند  زیدم گفت برو درو وا کن اسمش رو بپرس اگه گفت حسنم بگو کسی خونه نیست گفتم :چرا؟ گفت :آخه این حسن شماعی زاده چند وقتی گیتارشو گم کرده فکر می کنه من گیتارشو بردم

  

+ یه روز خورشید از غرب طلوع می کنه دلیلش رو جویا می شن میگه می خواستم گل آفتابگردون رو قافل گیرکنم

 

- یه روز قلمبه می ره مغازه می گه آقا ببخشید شما از اون کارت پستال ها دارید که روش نوشته «عزیزم تو تنها کسی هستی که دوستت دارم »مغازه دار می گه بله داریم ،قلمبه :پس بی زحمت یه هفت هشت تا بدین

 

+یه بار قلمبه با دوست دختراش میرن گردش که یکدفعه یه بادی محکم از قلمبه در میره ،قلمبه می خواسته سه نشه دستش رو می زاره  زیر بغلش تکون میده و می گه: گوزی گوز

 

ـ یه روز قلمبه میره ثبط احوال اسمش رو عوض کنه بزاره «بیتا» مامور ثبط میگه حالا چرا می خواهی بزاری بیتا اسم خودت که خوبه قلمبه میگه آخه («مریم تنها» تو وبلاگش نوشته دوستی تا نداره) منم واسه اینکه جلو زید هام کم نیارم اسمم می زارم« بیتا»

 

+

کاظم(گلمی) دوست دختر نداشته به دوستش می گه : یه نفر رو واسم

 

 تور کن .دوستش میگه برو اراک خیابون عباس آباد دختر لاشی

 

 فراوونه .کاظم میره اراک ، ترمینال که پیاده می شه یه دختر می بینه جو

 

گیر میشه به دختر می گه ببخشید خواهر این دوست دختر که میگن

 

شمایید؟

 

ـ یه بار آم شُکل با دوچرخه اش  میره سر عباس آباد دختر بازی یه دفعه با یکی از دختر لاشی ها تصادف میکنه و می افته رو دختره و تکونم نمی خوره، ملت بهش می گن آقا بلند شو زشته آم شکل می گه:تاد پلیس نیا کروکی بکشه جم نمی خورم !  


نويسنده: نیکو مورخ: سه شنبه نهم بهمن 1386 در ساعت: 11:24 قبل از ظهر
|+|
رمان یا داستان 2

    

      خنجرعشق

 

 لیلی*مجنون-- شیرین*فرهاد -- رمئو*ژولیت واینبار

                               نیکی * نیکو *

 

 یک روز یکی از خدمتکارانش که دختر جوانی بود ، نامه ای به دستش داد... با کنجکاوی آن را باز کرد و پس از

 خواندن نخستین جملات،ضربان قلبش شدید تر شد به راستی که کلمه کلمه آن بر روی ذهنش نقش بسته بود

 به شکلی جاویدان...!   بله توی نامه چنین نوشته بود:«از نیکو به نیکی !،گلی از شهر افسانه ها ،ماه نور نقرهای

 آسمان که به شبها روشنی می بخشد و روز ها نیز در شعله ها می نشیند ! باید بدانی که من دوستت دارم، آری .  از وقتی شنیدم  که موسی این موجود لعنتی ،زیبایی و متانت تو را توصیف کرده است،به تو علاقه مند شده ام و اکنون تو را بیش از هر کس و هر چیزدیگری دوست دارم. همان گونه که شراب مرد بی ایمانی را از خود بیخود کرده وبه مستی می کشاند ،قلب من نیز از وجود تو سرمست شده است .آه!ای ماه نور نقره ای ! کاش می دانستی که چه شبهایی را در عمق بیابان با جادوی تو سپری کرده ام وچگونه تصویر تو به گ.نه ای زنده د ربرابر چشانم قرار داردکه زیبا تر از سرخی صبحگاه آسمان جلوه می کند ... گمان می کردم فاصله ی بسیاری که بین من و توست باعث می شود که این عشق را فراموش کنم ، در حالی که برعکس بر شدت آن افزود شده است ...! اکنون به سویت آمده ام تا قلبم را زیر پاهایت بگذارم ،زیرا می دانم که به خاطر تو از مرگ نمی هراسم

من نزد تو آمده ام تا همان هوایی را تنفس کنم که تو تنفس می کنی .سلام من بر تو باد .!».

 در ابتدافکر کرد که این نامه یک تله است پس دختر خدمتکاری را که آن را آورده بود نزد خود فرا خواند  و از او خواست که حقیقت را برایش بگوید . دختر بیچاره به گریه افتاد و یک سکه نقره ای را نشانش داد که «پسر بیابان » به او داده بود تا با دریافت این هدیه نامه را به دستش برساند.

از دخترخدمتکار پرسید:و این پسر بیابان چگونه قیافه ای دارد ؟‍

جواب داد : خوش قیافه و هنوز جوان است.

 براستی کاملاً پریشان و آشفته شده بود . عجب آن که در همان لحظه احساس کرد شیفته نیکو شده است .

طبیعتاً پرسید: « اگر او خوش قیافه و جوان نبود ، پس چطور توانست جرات کند چنین نامه عاشقانه ای به من بنویسد ؟» ولی می ترسید که اگر نیکو را ببیند مایوس و نا امید شود . به حر حال بیش از صد بار نامه را خواند

و در صندوقچه ای پنهان کرد .تا اینکه ناگهان دومین نامه بدستش رسید ، و اینبار جملات آن دلنشین تر و محبت آمیز تر از نامه ی قبلی بود .

از آتش این عشق پنهانی می سوخت .سر انجام نیکو ،در ایوان زیر پنجره اتاقم قرار ملاقات گذاشت .چ.ن او قبلا اطلاعاتی در باره اش بدست آورده بود و می دانست که او در کجا و در کدام اتاق زندگی می کند !

اوه ! چگونه می توان احساس نیکی در آن زمان را توصیف کرد ؟

در آنروز با خود بیش از صد بار با حود فکر کرد که آیا باید به وعده گاه برود یا نرود ... ؟

تا اینکه پس از تفکر زیاد ، تصمیم گرفت از رفتن به آنجا چشم پوشی کند . بنابر این در اتاق خود باقی ماند ، اما انگار درست در لحظه موعود کسی به او فرمان داد که به سوی ایوان گام بردارد ... شب عجیبی بود .یک شب تاریک ،ماه هنوز در آسمان خود نمایی نمی کرد ، ولی ستارگان می درخشیدند ... .

در حالی که گاه از شدت تب تمام بدنش داغ می شد و گاه نیز سردی جانکاهی بر وجودش می نشست ، دقایقی در ایوان به انتظار ماند . در این حال به خود گفت اگر تمام اینها یک شوخی احمقانه باشد ،

 آنوقت چه می شود ؟ شاید کسی می خواسته با اینکار موسی را انگشت نما کند تا همه مردم به او بخندند ومسخره اش کنند ...  در این افکار غوطه ور بود که ناگهان این جمله به گوشش رسید :«وحشت نکن من نیکو هستم !».    مردی که جامه ی خاکستری رنگی به تن داشت ، به سبکی یک پر از روی دیوار به این سو  پریده بود و قبل از اینکه نیکی فرصت واکنشی را داشته باشد ، خودش را به او رساند . انگار که دنیا زیر و رو شده بود  و نیکی در ابدیت مطلق غرق بود ...   ادامه این داستان را در قسمت بعد بخوانید.


نويسنده: نیکو مورخ: سه شنبه نهم بهمن 1386 در ساعت: 11:23 قبل از ظهر
|+|
اشعار نیکو

 

گل مریم

 

وقتی شبا ستاره ها باغچمونو دید مـی زدنـد    انـگـار دارن غـصـه رو از تـوی دلــامـون می بـرن

مهمونی ما آدمها چه طوری زود تمـوم میشـه          کسی نخواست زندگیش مثل ماهاحروم بشه

چغدر قشنگه تنهایی وقت غروب تو کوچه هـا          من که دیگه تاب ندارم کاشکی بمیره غصه ها

تو گل شدی تو زندگیم قدر تو رو خوب میدونم          تـمـوم شعـرای تـو رو تـا بـیـت آخـر مـی خـونـم

 

یک خاطره  یک شعر

 

ساعت 30/6 دقیقه غروب دوشنبه آخرین روزهای سال 1385 امروز سفت کاری مصطفی تموم شد یک روز دیگه هم گذشت و در هجران تو به انتظار فردا نشستم  فردایی پر از نا فرجامی ها نمیدونم فردا چه خواهد شد آخه فردا جشن چهارشنبه سوری است آرزو می کنم کاش تا آدم تنها در دنیا هست چهار شنبه سوری نباشه.

 

هم نفس

 

دوبـاره آفتاب لب بوم بهم می گه غروب شده               گریه اومنم نمـیـده نمی دونی چـه خوب شده

حـالـا دیگـه فـکر می کنـم همیشه تو کنارمی               لحظه سخـت بـی کسی فـکر میکنم تو یارمـی

چه لحظه های سختی وقت غروب بی کسی              موقعی که عاشقی نداشته باشی هیچکسی

هم نـفسم تـویـی هـنـوز تـویی که رویای منی              دیـگـه دلـم آب نـمـی خـواد آخـه تـو دریای منی

تـویی کـه از صبـح صحر همش دعا گـوی منی         به عشقت آروم میگیرم تو سحر و جـادوی منی

امـا می گی چـکـار کنـم گـریه امـونم نمی ده              نیکو به من بازم می گه روز رفته و شب رسیده


نويسنده: نیکو مورخ: سه شنبه نهم بهمن 1386 در ساعت: 11:22 قبل از ظهر
|+|
حرفهای دو تنها

تنها                                                                                       تنها

 تنها: بهترین آرزوش داشتن یه دوسته                                        پس حالا دیگه تنها نیست

جشن آبانگان در روز نهم آبان ماه       حالا نمی شد سه روز تخفیف بدی   بشه روز تولد من

 

                                                 « عشق یعنی »

وقتی بدون اون تو زندگی احساس تنهای کنی                                          پس خیلی تنهام

تنها چیزی که نظرت رو جلب می کنه اون باشه                                             پس عاشقتم

چینی دلش رو نشکستن                                 توی قلبم می زارمش که آسیب نبینه و اگه قلبم رو شکست خودشم بشکنه

شنیدن صداش وقتی می گه دوست دارم                                            عقلم از دست میره

تمام وقت آزاد رو به اون اختصاص داد                                                   زیبا ترین لحظه ها

دلت بخواد با اون تنها باشی                                                             پس خیلی عاشقم

بدون او گیج و پکر باشی                                                                                خمارتم

گرمی لبخندش                                                                             تنم رو می سوزونه

احساساتش زیر پا نگذاشتن                             خیلی با احساسی. ولی منم حس می کنی

برای دیدنش روز شماری کردن                                               امروز شد ۳ روزو هفت سا...

و آخرین عشق او بودن                                                                  اگه واسش تا نذاریم

 

                         « دوستان من به پرسش های من صادقانه جواب بدهید »

1 . تا حالا چه گندی به دنیا زده اید؟                                               حقیقتا روم نمیشه بگم

2. دنیا تا حالا چه گندی به شما زده                                   آینه رفتارم بوده البته از نوع مقعر

3. ا گه یه ستاره تو آسمون داری اسمش چیست                                اسمش نیکی است

4. مهمان رویا های تو کیست                                                                   زایده تخیلاتم

5. اگه بال رویا هات رو از تو بگیرند                                            دیگه خیال پردازی نمی کنم

 

وقتی قلبی تو را صدا می کند و تنها به تو نیاز دارد                        به حرفهاش گوش می دهم 

بدان که بهانه قلب تو برای تبیدن است                                              پس بیشتر بهانه بگیر

                                              « من و تو »

کاش هرگز میان من و تو                                            من و از یادت نبر همینه تنها دلخوشیم

این شرم های بیهوده نبود                                 رفتی اما نمی خواهم دشمن جون هم بشیم

این خجالت های نارنجی سرد                                   هنوزم عکس های تو مونده رو دیوار اتاق

این هویت های بالغ مغرور                                             دل دیوونه من باز از تو میگیره سراق

تا همیشه و هر لحظه و هزار بار به هم می  گفتیم        میدونم هر جا باشی عاشق برات فراوونه

نازنین چه قدر دوستت دارم                                  هیچ کدوم من نمیشن همیشه یادت بمونه

 

                                  « کار های آزار دهنده روز مره »

تمیز کردن گاز اتو کردن                          تمیز کردن اتاقم موقعی که مهمونم پشت درخونست

خالی کردن سطل زباله                                                              جمع کردن رخت خواب

تمیز کردن دست شوی                                                                  رفتن به دستشویی

تمیز کردن شیشه ها                                                                       شستن ظرف هام

مرتب کردن اتاق خواب                                                  مرتب کردن اتاق البته ماهی یه بار

زدن جارو برقی                                                                               شستن لباس هام

 

و همیشه راه تازه پیدا کن برای گفتن دوستت دارم                کاش کسی راه پیش پام میزاشت

و از همه مهمتر سیاست داشته باش                                          چیزی که یه عاشق نداره

 

                                                   « با من »

با من از آن بگو که توان گفتنش به دیگری را نداری                  می گم البته به شکل  خصوصی

با من بخند حتی آن گاه که احساس حماقت می کنی                                ها ها ها ها...

با من گریه کن آن گاه که در اوج پریشانی هستی                                                  اَ اَ اَ اَ...

و در کنار من با تمام زشتی های زندگی ستیز کن                                 مرگ بر زشتی ها

دست من و تو باید این پرده ها رو پاره کنه                        پاره پاره پاره کنیم پرده ها رو پاره کنیم                                                                                     

کی می تونه جز من و تو درد ما رو چاره کنه                                  همونی که ما رو بیمار کرد

همه ما راحت حرف می زنیم                                                    من خیلی ایتطوری نیستم

ولی نوشتن برای بشتر ما سخته                                                  با نوشتن حال می کنم

اما تو بنویس تا یادت بماند                                                                               نوشتم

که نوشته ها رد پای عبور است                                                    ولی بعد آتیششون زدم

فردا که برگردی و نوشته هات را بخوانی                                                      کاش می شد

به یاد می آوری که از کجا رد شده                                        از سر بیراه راه شهید دستغیب

و چطور قد کشیدای                                                             ۱۹۷تا ولی بیشتر آب کردم

این هم یه فرست است                                         که ۱۵ کیلو لاغر شدم تا قدم دراز شده

بری رد شدن و قد کشیدن                                                         باور کن داری فک میزنی

زنگ می زنند                                                                          احسان است زنگ زده

کسی که آرزویش را داشتی آمده                            شاید نجفی است می خواد برم مسجد

کسی که دلتنگش بودی                                                         یعنی کی می تونه باشه

کسی که                                                                                         نگفتم احسان

با دنیایی خبر های خوشی !                                                       یعنی واسم کارت خریده

خوش به حالت دوست من                                                              حالا کجاش رو دیدی

برخیز....                                                                           ا َ .اومدم بابا تلفنم سوخت

زنگ می زنند !!!                                                                   این دیگه  باید نجفی باشه

اگر خاموش باشی و دیگران به سخنت آورند  بهتراست که سخن گویی و خاموشت کنند 

                                                                                          گل گفتی اماکمی دیر!     

همان کاری رو انجام بده که دوست داری دیگران برای تو انجام دهند                  درکت می کنم

اهل کاشانم                               «خودت یا سهراب؟»                                 اهل کارچانم

پیشه ام نقاشی است                                                             پیشه ام شاعری است

گاهگاهی قفسی می سازم با رنگ می فروشم به شما   

                                                    گاهی شعر ادبا را عوض می کنم می تقدیمم به شما

تا به آواز شقایق که در آن زندانی است                                     تا که آن شاعر مرحوم هنوز

دل تنهایی تان تازه شود                                                                     تنش در گور بلرزد

« کا(رچ)ان شناخت »

کارچان یک شهر مستقل از دولت محسوب می شود که از شمال به محل درناهای سفید ایران و معدن سولفات سدیوم خاور میانه (کویر میغان) متصل است جنوبا و شرقا به کوههای بلند زاگرس میرسد واتوبان اراک -تهران شمال را از جنوب جدا می کند بیشتر از ۱۰۰۰ خانوار است و خطری برای حکومت به همین دلیل نزدیک ما پادگان ۴۲ قدر وپادگان شوکت پور و یگان ویژه احداث کردند. مردم در اوایل انقلاب یک بار به شهر سنجان حمله می کنند و حادثه حمله چماغ داران در تاریخ شهدای انقلاب ثبط شد بعد در تایخ ۱۸ شهریور(قیام خونین) اتوبان اراک-تهران چهار ساعت بسته شد و به سبب آن در گیری مردم با نیروهای ضد شورش واستفاده از گاز اشک آور چندین وسیله نقلیه سبک وسنگین تخریب شد زخمی شدن فرمانده اطلاعات یگان ویژه اراک کشته شدن یک پسر ۲۱ ساله کارچانی احظار استاندار وقت(زاهدی) برای رسیدگی به شکایت مردم . سوم کور کردن ۱۰۰ حلقه چاه که توسط سپاه برای تامین آب اراک در نظر گرفته بود  چهارم مخالفت با برگزاری انتخابات در کارچان پنجم در گیری نیرو های غیر مسلح با مسئولان کارخانه آسفالت اراک و درگیری با مقامات دولتی و به آتش کشیدن چند خودرو نظامی پنجم تجمع جلوی دفتر ریاست جمهوری و مخالفت با دولت در مورد ایجاد کشتار گاهی به مساحت ۱۰۰ هکتار در نزدیکی کارچان و به آتش کشیدن و تخریب ساختمان کشتارگاه  ودر آخر هم ((دو قتل در یک هفته در کارچان)) اینها اخباری بود که فقط توسط بی بی سی  پخش شد .                   

« سرزمین آزمایشگاه »

اغلب دچار این احساس هستم که مانند موشی در هزار تویی گیر کرده ام و این هزار تو در یک آزمایشگاه علمی است و عده ای دانشمند می خواهند بدانند که از میان این تعداد موشی که از مبدا هزار تویی ما به سوی پنیری که در مقصد گذاشته شده است حرکت می کنند کدام باهوش ترند آن چه مرا اذیت می کند این است که گویی این دانشمندان با یک دیگر توافق کرده اند که باهوش ترین موش ها

را بکشند و مغز آن ها را آزمایش کنند این شاید کار مفیدی است چون عاقبت شاید روشن بشود که چرا بعضی از موش ها با هوش تر از بقیه هستند اما موش با هوشی را در نظر بگیرید که اتفاقا متوجهاین شده است که در یک هزار توی آزمایشگاه حرکت می کند

خوب او باید چه کند؟

خود را هوشیار نشان دهد ؟

هیچ بعید نیست که جانش را از دست بدهد بر عکس خود را خنگ جلوه بدهد ؟

این خنگی را تا کجا باید ادامه دهد ؟

تا آخر زندگی ؟

می دانی نازنین من نه ناامید هستم نه به پوچی رسیده ام اما از این احساس دایم در آزمایشگاه بودن رنج می برم

« فیلم نیکو قسمت 7011 »

منم احساس می کنم که مثل فیلم -ترومن- من زندگی میکنم تا دیگران زندگی مرا ببینند و لذت ببرند آری یک فیلم  زنده من احساس می کنم خیلی جاها دوربین نصبه تا مردم جهان تماشایم کنند و هر گاه زندگیم تکراری میشود کسی را وارد این زندگی می کنند تا داستان جالب پیش بره پس همیشه سعی می کنم یه آدمی باشم که بینده ها لذت ببرم  البته این رو هم بگم بعضی اتفاقات ماوراء طبیعت را پای این میزارم که«پخش زنده و مشکلات خودش»

« والاترین اصول برای شاد زیستن اینهاست »

امیدوار ماندن                                                                                      پس می مانم

چیزی رو که امروز داری آرزوی دیروزت بوده                                      آ  خدا جون کارت درسته

هر وقت دلی رو شکستی روی دیوار یک میخ بزن و وقتی دلش رو بدست آوردی میخ را از روی دیوار بردار اما بدون جای میخ روی دیوار می ماند

 هر وقت دلمو شکستن یه میخ به خودم زدم  نگام کن شدم مثل جو جه تیغی

« امسال سال خوشبختی است  (۱۳۸۶) »

ما که خیری ندیدیم البته کا مپیوتر خریدم متهواره خریدیم کلی کار کردی اما افسوس که مادر بزرگم بعد از ۱۰۰ و خورده ای سال عمرش رو حواله شما کرد

گل آفتابگردان : نماد وفاداری                                                                 گل آفتابگردونتم

گل میخک سرخ : قلب بیچاره من                                  یک بغل گل میخک سرخ تقدیم تو باد

گل مینا : مثل هم می اندیشیم                                                          گل مینا زیاد داریم

شقایق نعمانی : انتظار و آرزو                     آهاهای شقایق نعمانی میکشیم بدو حراجش کردم

                                                   « جمله بساز »

دختر : تنها موجودی که جایگاهش امن نیست       تنها کسی که از مکرش کسی در امان نیست

خدا : تنها تکیه گاه امن یک دختر               تنها کسی که وقتی دخترا رهات میکنند پیشت است

مرگ : تنها راه رهای                          تنها راه عزیز شدن« چون هیچ شاعری قبل از عزیز نبود»

و در آخر به او بگو که دوستش داری                                                      پس دوستت دارم

 

 

 


نويسنده: نیکو مورخ: سه شنبه نهم بهمن 1386 در ساعت: 11:21 قبل از ظهر
|+|
رمان یا داستان
 

     

خنجرعشق

 

 

 

                 لیلی*مجنون-- شیرین*فرهاد -- رمئو*ژولیت واینبار

 

 

 

نیکی * نیکو *

نیکی در دوران کودکی نزد پدرش در شهری زندگی می کرد که همواره

میان مسیحیان و یهودی های آنجا جنگ بود شهری که به دریای نیلگون

 خلیج فارس ختم می شد ،کشتی های بزرگ وکوچک از راههای دور و

نزدیک به آنجا می آمدند. نیکی دختر خوشبختی بود چون هر آرزویی

داشت فوراً پدرش برایش فراهم می کرد او از سروت فراوانی برخوردار

 بود ، پدرش همیشه جامه های ابریشمی به او می پوشاند،جامه هایی که

 همه با طلا وسنگ های گران قیمت تزئین شده بودند ، سه خدمتکار حلقه

به گوش که فرمان های او را اجرا می کردند ، ازهمین روعادتش شده

بود که به همه کس دستور بدهد احساس می کرد تمام مردم عالم زیر

دستش هستند .اما نیکی  سیزده ساله بود که طوفان ناکامی ها یکی پس از

 دیگری پدرش را در کام خود فرو برد ، نخستین بدبختی با مرگ مادرش

 آغاز شد ونیکی با چشمان خودش شاهد این بود که پدرش چگونه دردریا

 رنج و درد گرفتار شد وغبارغم واندوه سراسر وجودش را فرا          

 می گرفت . همسر اول او سه پسر به دنیا آورده بود که همگی به کار

تجارت پرداختند یکی از آنها تمام سرمایه اش را از دست داد و برادران

دیگر ضامن اوشدند.آنها چند کشتی به سواحل افریقا فرستادند و برای

سود سرشاری که از این راه عایدشان می شد به انتظار نشستند ،اما به

زودی فهمیدند کشتی ها به دلیل طوفان شدیدی به اعماق دریا فرو رفته

اند . بنابراین به سوی پدرشان باز گشتند .چون اوپس از آن حادثه به

آنها  پیشنهاد کرده بود که در ثروت او شریک شوند .آنها اینبار کشتی

هایشان را به غرب فرستادند ولی آنها نیز مورد تهاجم راهزنان دریایی

قرار گرفتند و کالا های تجاریشان غارت  شد بدین ترتیب وضعیت آنها

چنان بد شد که به فقر شدید و غیر تحملی گرفتار شدند .تمام این بد بختی

 ها در عرض دو سال اتفاق افتاد .یک روز موسی که یکی از سروتمند

ترین بازرگان شهر به حساب می آمد و یهودی بود یک روز به ملاقات

پدر نیکی رفت و به او گفت:« گوش کن سیمون!تو به پول احتیاج داری

ومن به یک زن نیازدارم!» . سیمون  به شوخی گفت:« عجب گفتار

احمقانه ای! تو که دیگر جوان نیستی موسی...حتی پسرت می توانست

پدر دخترم باشد! بنابر این بهتر است به فکر آمدن عزرائیل باشی که هر

 لحظه به تو نزدیک تر می شود...!». با این حال موسی حاضرنشد از

تصمیم خود چشم پوشی کند . زیرا در تمام شهر پراکنده شده بود که نیکی

 خوشگل ترین دختر شهرهست .  به هر صورت آن یهودی به خواسته

خود پا فشاری کرد و دوباره به سیمون گفت:«هرچغدر پول که احتیاج

داشته باشی به تو غرض میدهم ، به شرط آن که دخترت همسر من

شود،زیرا توخود بهتر می دانی که دراین صورت او خشبخت خواهد شد...».    

سیمون ابتدا این قضیه را خیلی جدی نگرفت اما وقتی برادران نا تنی

نیکی از این ماجرا آگاه شدند سیمون بیچاره را تحت فشار گذاشتند تا با

پیشنهاد موسی موافقت کند. وضعیت مالی آنها بسیارنا امید کننده بود ، از

طرفی هم سیمون یک مسیحی مومن بود و نمی خواست درخترش را به               

همسری یک یهودی در آورد .خلاصه آن که سرانجام فقر و بد بختی               

 موجب شد که او تسلیم گردد ، در حالی که کسی نظر نیکی را جویا نشد.                 

در یک روز بهاری سیمون و موسی قرار دادی را امضا کردند  

 واز آن به بعد نیکی متعلق به یک خانواده غریبه شد... .

البته باید بدانیم که موسی ، نیکی را به شیوه خودش بسیاردوست می داشت ،

 در صورتی که ای کاش از او بدش می آمد و یا او برایش بی تفا وت

 می شد ،زیرا موسی او را با حسادت خود شکنجه می داد.

 او را در خانهء مجللش زندانی می نمود و هر بار تهدید کنان به او

 می گفت که تو را با خنجر خواهم کشت... . گاه به این

فکر می افتاد که موسی دیوانه شده است برای همین از او بسیار وحشت

داشت ... . او عقلش را به کلی از دست داده بود، به این معنا که همیشه

به دوستانش فخر می فروخت از اینکه همسر زیبایی چون نیکی را در

اختیار دارد،همینطور امتیازات نیکی را به رخ آنها می کشید و افتخارش

این بود که صاحب زیبا ترین دختر شهر است ، او با این حرفها حسادت

دوستانش را تحریک می کرد... ، بنابراین باید بدانید که نیکی چغدر از

او نفرت داشت.بله عزیزانم موسی فکر می کرد که می تواند با پول همه

چیز را بخرد...  ، این حقیقت بیش از حقایق دیگرنیکی را در هم  شکند

و در اندوه عمیقی فرو رفت. ولی به حر حال یک روز فرا رسید که در

آن روز حادثهء غیر منتظره ای برایش اتفاق افتاد . یک روز یکی از

خدمتکارانش که دختر جوانی بود ، نامه ای به دستش داد... ادامه این

داستان را در قسمت بعد بخوانید 


نويسنده: نیکو مورخ: سه شنبه نهم بهمن 1386 در ساعت: 11:18 قبل از ظهر
|+|
اشعار نیکو
    

                      

 

 

« تــنــهـــا »

تو که همیشه تو نگات یه گریه و یه ماتمه

غـمـهـای عـالم واسـه تـو اگـه باشه بازم کمه

غربـت وتـنهـایی تو تو دنـیـا هـمتـا نـداره

آخه که قلب کوچیکت توهیچ دلی جا نداره

بـرا بـودن تومن احـسـاس هـسـتی می کنم

اگـه بـه یـارت بــرسـی خدا پرسـتی مـیکـنم

ستاره ی روی زمین آرزوی محالی نیـست

زنــدگــی هـا ازغــصـه اصـلـا خا لی نـیست

یه یار مهـربون میخوای کنار قـلبت بشـینه

آرزوی پوچـی داری اشـکـال کـارت هـمـینه

اسم تونیکو میدونم تو دنیا باقی میـمونه

بلدرچین خاطره هات شعر غریبی میخونه

« این شعر را خودم در وصف خودم  سرودم امیدوارم راضی باشید »

 

یک خاطره  یک شعـر

 

 

* آخرهای سال ۸۵ بود یکشنبه سه شب مانده به چهار شنبه سوری اون روز از

صبح  زود رفتیم واسه  داداشم  بنّایی تا غروب خسته و کوفته آمدم خونه تنهای تنها

تو اتاقم لم دادم و یه هو این شعر تو ذهنم آمد

 

« آ ر ز و »

 

نــفـسـهـای آخــری کــه بــدون تــو مـی کــشـیـدم

پر بود از خواب وخیالی که تو اون تورو میدیدم

خـوابـهـایـی  کـه بـاز هـنوزم  تـمـوم  آرزوهـامـه

آ ر ز و هــا ی مــحـا لـی کـه بـهـش نـمـی رسیدم

یـا دمـه سا ل گـذشـتـه  دیم دیریم اومـد تـو خوابم

امـا ا ون شـیـطون خـنـدون نمی آد دیگه سـراغـم

آخـه اون تـو آرزو هـاش  هــوس بـهـش رو داره

چـطـوری مـی شه که امشب اون بـیاد کنار باغم

آره نزدیک سحر بود خواب که از چشم  پریـدش

آرزوی داشـتـنـش رو فکـر کـنـم کـسـی شـنـیدش

رفــت پـیــشش  قــیــمــت قــلــبــش رو گـرفــت

بهشتی که آرزوش بود بـا دل نــیـکـو خـریــدش

 

 


نويسنده: نیکو مورخ: سه شنبه نهم بهمن 1386 در ساعت: 11:17 قبل از ظهر
|+|
شوخی
   

     شوخی عشقولانه

يه روز از گل پرسيدم عشق چيست؟ گفت از من خوشبو تر است! از شعله ي شمع پرسيدم عشق چيست؟ گفت از من سوزانتر است! از پروانه پرسيدم عشق چيست؟ گفت از من زيباتر است! از عشق پرسيدم مگه تو چي هستي؟ گفت:همون حسی که  نسبت به اون که دوستش دارید ، آره این منم.

من عشق را در تو، تو را در دل دل را در موقع تپيدن وتپيدن را به خاطر تو دوست دارم من غم را در سکوت سکوت را در شب شب را در بستر وبستر را براي انديشيدن به خاطر تو دوست دارم من بهار را به خاطر شکوفه هايش زندگي را به خاطر زيبايي اش و زيباييش را به خاطر تو دوست دارم من دنيا را به خاطر خدايش خدايي که تو را خلق کرد دوست دارم  جون عزيزم دوستت دارم

 

 شب شد خورشيد رفت آفتابگردان عاشق به دنبال آفتاب آسمان را جست و جو مي کرد ناگهان ستاره اي چشمک زد ! آفتابگردان سرش را به زير افکند گلها خيانت نمي کنن !!!

گفتمش آغاز درد عشق چيست؟گفت آغازش سراسر بندگيست گفتمش پايان آن را هم بگو گفت پايانش همه شرمندگيست گفتمش درمان دردم را بگو گفت درماني ندارد، بي دواست گفتمش يک اندکي تسکين آن گفت تسکينش همه سوز و فناست.

 

 گفتگوي من و اولین تنهایی که دوستشدارم : من گفتم : دوستت دارم او گفت: تو که منو نمي بيني چطوري دوستم داري من گفتم اگه مي ديدمت عاشق زيباييت مي شدم اما الان که نمي بينمت عاشق خودت هستم

فرق من و تو: گفتي عاشقمي، گفتم دوستت دارم. گفتي اگه يه روز نبينمت میمیرم گفتم من فقط ناراحت ميشم. گفتي من بجز تو به كسي فكر نمي كنم، گفتم اتفاقا من به خيلي ها فكر مي كنم. گفتي تا ابد تو قلب مني، گفتم فعلا تو قلبم جا داري. گفتي اگه بري با يكي ديگه من خودمو مي كشم، گفتم اما اگه تو بري با يكي ديگه، من فقط دلم ميخواد طرف رو خفه كنم. گفتي ... ، گفتم... . حالا فكر كردي فرق ما اين هاست؟ نه! فرق ما اينه كه: تو دروغ گفتي، من راستشو

تا حالا كفشاتو نگاه كردي ؟؟ 2تا عاشق.2 همراه كه با هم به دنیا میان باهم با هم و بي هم مي ميرن.با هم خاكي ميشن. بدونه هم زيره بارون نميرن, كاش آدما هم يه کم از كفشاشون ياد بگيرن!

 

هميشه براي کسي بخند که ميدوني به خاطر تو شاد ميشه... واسه کسي گريه کن که ميدوني وقتي غصه داري و اشک ميريزي برات اشک ميريزه... براي کسي غمگين باش که در غمت شريکه... عاشقه کسي باش که دوستت بداره!

يک نصيحت: مواظب خودت باش! يک خواهش: اصلاً عوض نشو! يک آرزو: فراموشم نکن! يک دروغ: تورو دوست ندارم!!، يک حقيقت: دلم برات تنگ شده!

عشق چون ساعت شني است . با خالي شدن مغز ، قلب پر مي شود

 


نويسنده: نیکو مورخ: جمعه پنجم بهمن 1386 در ساعت: 11:20 قبل از ظهر
|+|

 

کپی برداری بدون ذکر منبع غیر مجاز می باشد
www.GhalebkaDe.sub.ir & WwW.GhalebkaDe.Sub.iR & www.GhalebkaDe.sub.ir