تبليغاتX
(خاطرات نيكو) عشق نیکو عشق نیکو




عشق نیکو

درد و دل
نويسندگان
آثار تاريخي يك عاشق
دوستان عاشق تنها
دوستان عاشق
موضوعات
آمار وب
طراح قالب:
لوگو دوستان
كدهاي جاوا
ام ام اس آبان 87
اس ام اس توپ / اس ام اس خفن / جوک اس ام اس / جوک و اس ام اس /

مسيج / جوك و اس ام اس / اس ام اس های خفن / اس ام اس جوک / 
داغ/ مسیج توپ / مسیج داغ/ ديجي تركي / مسیج داغ/ مسیج  / طنز فارسي / مسیج داغ/ مسیج لطیفه / مسیج جوک / مسیج اس ام اس داغ / مسیج جالب داغ / مسیج جذاب داغ / مسیج زشت داغ / مسیج مسیج داغ / مسیج خنده دار داغ / مسیج دیجی داغ / مسیج دسته اول داغ / مسیج امروز داغ / مسیج فیلتر نشده داغ / مسیج موبایل داغ / مسیج ترکی داغ / مسیج رشتی داغ / مسیج شمالی داغ / مسیج اصفهانی داغ / مسیج سکسی داغ / مسیج ایرانی داغ / مسیج عاشقانه داغ / مسیج عشقولانه داغ / مسیج عشق داغ / مسیج / مسیج بد داغ / مسیج زشت / مسیج خیلی جدید داغ / مسیج جدید داغ / مسیج توپ و خفن داغ / مسیج گوگولی / مسیج خارجی داغ / مسیج آفریقایی داغ / مسیج جوک داغ / مسیج عکس داغ / مسیج باحال داغ / ديجي تركي / جوك هاي كوتاه / جوک کوتاه / طنز فارسي
جوك اس ام اس / اس ام اس / اس ام اس و جوک /  اس ام اس تازه / مسيج جديد /
توپ / مسیج خفن / مسیج قشنگ / مسیج سکس / مسیج زیبا / م/ مسیج توپ / مسیج داغ/ ديجي تركي / مسیج داغ/ مسیج سکس / طنز فارسي / مسیج داغ/ مسیج لطیفه / مسیج جوک / مسیج اس ام اس داغ / مسیج جالب داغ / مسیج جذاب داغ / مسیج زشت داغ / مسیج مسیج داغ / مسیج خنده دار داغ / مسیج دیجی داغ / مسیج دسته اول داغ / مسیج امروز داغ / مسیج فیلتر نشده داغ / مسیج موبایل داغ / مسیج ترکی داغ / مسیج رشتی داغ / مسیج شمالی داغ / مسیج اصفهانی داغ / مسیج سکسی داغ / مسیج ایرانی داغ / مسیج عاشقانه داغ / مسیج عشقولانه داغ / مسیج عشق داغ / مسیج / مسیج بد داغ / مسیج زشت / مسیج خیلی جدید داغ / مسیج جدید داغ / مسیج توپ و خفن داغ / مسیج گوگولی / مسیج خارجی داغ / مسیج آفریقایی داغ / مسیج جوک داغ / مسیج عکس داغ / مسیج باحال داغ / ديجي تركي / جوك هاي كوتاه / جوک کوتاه / طنز فارسي /
سیج لطیفه / مسیج جوک / مسیج اس ام اس / مسیج جالب / مسیج جذاب / مسیج زشت / مسیج مسیج / مسیج خنده دار / مسیج دیجی / مسیج دسته اول / مسیج امروز / مسیج / مسیج موبایل / jokتوپ / jokخفن / jok قشنگ / jok س / jok زیبا / jok لطیفه / jok جوک / jok اس ام اس / jok جالب / jok جذاب / jok زشت / jok مسیج / jok خنده دار / jok دیجی / jok دسته اول / jok امروز / jok فیلتر نشده / jok موبایل / jok ترکی / jok رشتی / jok شمالی / jok اصفهانی / jok سکسی / jok ایرانی / jok عاشقانه / jok عشقولانه / jok عشق / jok / jok بد / jok زشت / jok خیلی جدید / jok جدید / jo/ مسیج ترکی / مسیج رشتی / مسیج شمالی / مسیج اصفهانی // مسیج ایرانی / مسیج عاشقانه / مسیج عشقولانه / مسیج
 اس ام اس جوك / جوک و sms / اس ام ا / جک توپ / جک خفن / جک قشنگ / / جک زیبا / جک لطیفه / جک جوک / جک اس ام اس / جک جالب / جک جذاب / جک زشت / جک مسیج / جک خنده دار / جک دیجی / جک دسته اول / جک امروز / جک فیلتر نشده / جک موبایل / جک ترکی / جک رشتی / جک شمالی / جک اصفهانی / جک سکسی / جک ایرانی / جک عاشقانه / جک عشقولانه / جک عشق / جک / جک بد / جک زشت / جک خیلی جدید / جک جدید / جک توپ و خفن / جک گوگولی / جک خارجی / مسیج آفریقایی / جک جوک / جک س هاي خفن

اس ام اس رشتی


نويسنده: نیکو مورخ: چهارشنبه بیست و دوم اسفند 1386 در ساعت: 9:43 بعد از ظهر
|+|
عامیانه ها

عامیانه ها

زندگی شهد گلی است ، که زنبور زمان می خوردش ، آنچه می ماند عسل خاطره هاست ، پس نا امید نشو و بکوش تا بهترین عسل دنیا را به جای بگذاری

***

می آییم ، می خواهیم ، می جوییم

از پای نمی افتیم و دوباره برمی خیزیم در عین یافتن ، دستانمان تهی است ولی نه ! خود تلاش ، نفس خواستن و دوست داشتن ، معنا و مفهوم زندگیست

***

 

دوستی گلی است که تنها در قلب های پاک و بی آلایش می روید و خورشیدی است که افق حیات پاک دلان را روشن می سازد ، پس بیا باهم در این خاک ، در این مزرعه پاک ، به جز عشق ، به جز مهر، دگر بذری نکاریم


نويسنده: نیکو مورخ: جمعه هفدهم اسفند 1386 در ساعت: 10:39 قبل از ظهر
|+|
مراسم عید

مراسم عید در کارچان

 

مراسم چهارشنبه سوری در زمان هخامنشیان شکل گرفته که در آن زمان قوم ماد با قوم پارت در محلی به نام آتشکده کودزر کنونی که در چند کیلو متری کارچان است جمع می شوند و اتحاد خود را جشن می گیرند و برای اولین بار در تاریخ مراسم آتش بازی عظیمی اتفاق افتاد که ایرانیان همه ساله سالگرد این جشن بزرگ را که مصادف با چهارشنبه آخر سال بوده جشن می گیرند  ما نیز به چهارشنبه آخر سال چهارشنبه سوری می گوییم ولی متاسفانه کارچان هم فرهنگ اصیل این شب را از یاد برده  و مراسم آتش بازی به ترقه بازی مبدل شده و شعر زردی من از تو سرخی تو از من تبدیل به ترقه من از تو  ترقی تو از من.

مردم کارچان در بعد از ظهر آخرین روز اسفند به حمام میروند و لباس های نو خود را به تن می کنند مردم کارچان مثل سایر نقاط ایران شام شب عید سبزی پلو با ماهی می خورند . در کارچان مردم به شب اول سال نو شب تخ تخی هم می گویند در این شب جوانان و کودکان و نوجوانان و حتی بزرگترها  با شوق و شور فراوان به استقبال این شب به یاد ماندنی می روند بزرگ ترها باید در این شب حتما در خانه باشند و از روز قبل پول خورد زیادی جمع می کنند برای این شب جوانان و... هم در تهیه لوازم شب تخ تخی هستند و یک ظرف را با نخ بلندی به هم می بندند البته نوع ظرف بستگی به کرم آنها داره بعضی ها با قوطی ربع کیلویی رنگ بعضی ها هم باسطل پنج کیلویی و بعضی هم به وسیله سطل 18 کیلویی و ریسمان ،خلاصه بعد از صرف شام تا نزدیک صبح کوچه ها و خیابان ها پر می شه از جوانان و نوجوانانی که دارند به تخ تخی می روند آنها از پشت بام ها بالا می رون و  سطل خود را جلوی مهتابی صاحب خانه می کوبند البته قدیمیها این شعر را  می خواندند

تخ تخ تخ امشب شب بهاره

حاجی در انتظاره

یه تخ بدی بیاره

تا صاحب خانه یه تخم مرغ  در ظرف آنها بگذارد ولی الا فقط با سر و صدای سطل ها صاحب خانه را با خبر می کنند و صاحب خانه پولی را به عنوان عیدی شب تخ تخی به آنها می دهد.

 

با آرزوی سالی پر از موفقیت برای شما دوستان و همه آریاییها امید وارم مهربون باشید


نويسنده: نیکو مورخ: پنجشنبه شانزدهم اسفند 1386 در ساعت: 1:15 قبل از ظهر
|+|
اطلاعیه

سلام عزیزم

فردا برای من یک روز خیلی بزرگیه ... سرنوشتم رو عوض می کنه ...

برام دعا کن ... شاید که البته نه حتماً دل تو از من پاک تره ...

ازت خواهشم می کنم دریغ نکن ... محتاجم به دعا

 

امیدوارم مهربون باشید


نويسنده: نیکو مورخ: سه شنبه چهاردهم اسفند 1386 در ساعت: 3:14 قبل از ظهر
|+|
دردنامه

کاش زود تر می مردم 

 

با سلام به آنها که صفای وجودشان را در این وبلاگ برای ما به یادگار گذاشتند و آنقدر مرا خوشحال کرده اند که اشک دور چشمانم حلقه زده و نمی توانم چگونه از آنها تشکر کنم دوستان در این مدت که نبودم اتفاقات جالبی برایم رخ داد که می خواهم قصه آنرا برای شما تعریف کنم

 

                             قصه

 

بشنو از قصه دردام                 قصه امروز و فردام

 

قصه امروز و دیروز             قصه ای با ناله و سوز

 

قصه موج خروشان                  قصه چشمه جوشان

 

قصه تنهایی هایم                       قصه اشک چشایم

 

قصه زخم زبونا                       که شنیدم از همونا

 

همونا که قصه می گن          قصه بی غصه می گن

 

اونا که خنده روی لباشونه       خنجر توی دستاشونه

 

قصه قلبی شکسته                   کسی که پیشم نشسته

 

کسی که نامهربونه                  کار اون زخم زبونه

 

یکی که داره می میره                توی تنهایی اسیره

 

نیکو رفت خدا نگهدار                 به امید روز دیدار

 

آره این روزها خیلی حالم خرابه خودم مطمعن هستم که کارم تموم شده . هر چه تو زندگی نمرات بدمون رو مخفی کردیم تا والدین و اطرافیان چیزی نفهمند آخر دست والین مان پیرینت بلند بالایی به نام کارنامه دریافت کردند که بیان گر ریز نمرات ما بود وهمه چیز لو می رفت. پریشب خواب دیدم که بار دیگر جنگ تحمیلی آغاز گشته من و چند نفر از هم رزم هام در یک ساختمان بی درو پیکر در محاصره دشمن هستیم یکی از افراد دشمن پشت پنجره سنگر گرفته بود و به ما شلیک می کرد ، من سینه خیز خودم را زیر پنجره رساندم وبا خودم فکر کردم که باید اسلحه سرباز دشمن را از او بگیرم  و طی مدت کوتاهی بلند شدم تا آمدم لوله تفنگ را بگیرم آن سرباز به من شلیک کرد که تیر از داخل دستم به طرف قلبم هدایت شد یه لحظه تنم سوخت خون با فشار زیادی از گلویم به بیرون  هدایت  می شد  در همان حال  خودم  را  نزد دوست دوران دبیرستانم(مرحوم سینا عبد الکریمی) یافتم میخواستم به او بگویم :دیدی عاقبت کار منو تو چی شد؟ دیدی عشق چه بلایی سرمون آورد ، ولی خونی که از گلوم خارج می شد این اجازه را به من نمی داد ، با اینکه در طول یک عمر زندگی  همیشه از خدا طلب چنین لحظه ای را کردم ولی بغض گلویم را گرفته بود و اینکه من تا چند دقیقه دیگر زنده نیستم برایم ناگوار بود ، انگار تو اون لحظه خیلی دلم برای زندگی تنگ شده بود و خیلی ترس ورم داشته بود یا بهتر بگم حسی شبیح به ندامت داشتم اشک در چشمانم حلقه زده بود نمی دانستم حساب و کتاب دنیای باقی چه خواهد شد و از آنکه تمام گناهانم سر پیچی هایم از دستورات خدا آشکار شود حراس داشتم با خود گفتم باید به نماز بنشینم شاید این بهتر باشد ویل باز همان وسوسه های شیطان وجودم که همیشه منو آزار داده بود به سراغم آمد و منرا از این کار وا داشت در آن لحظات آخر حس عجیبی پیدا کردم صدای شمارش معکوس زندگیم رو می شنیدم خواستم چیزی به عنوان وصیت در آن لحظات آخر از خودم به جا بگذارم ولی مگر استرس اجازه می داد کاغذ پر شده بود از لغاتی که می نوشتم و دوباره آنها را خط می زدنم

ولی در آخر کار فرصت چنین کاری را پیا نکردم خون گلویم بند آمده بود داشتم به خواب می رفتم چشمان نیمه بازم را به زور باز می کردم ولی توان بیدار ماندن از من صلب شده بود بار دیگر چشمانم را کمی باز کردم سینا را دیدم که داشت به من لبخند می زد  انگار علیرضا (یکی از صمیمی ترین دوستانم که سال اول دبیرستان جان به جان آفرین تسلیم کرد) هم کنارش بود آری درست حدس زده بودم خود او بود که با چشمانی مضطرب به من نگاه می کرد ولی دیگر طاقت نیاوردم و به خواب رفتم .شاید الا همه شماها بگویید خوابی که توش خون دیده بشه باطل است اما من باید به اطلاع این دسته از دوستان برسانم که هر کدام از خوابهایم که در آن خون دیده باشم ردخور نداشته و تابیر شده .

دوستان من باور کنید من الا در سخت ترین لحظات زندگی به سر می برم  از شدت اضطراب اتش از گوش هایم زبانه می کشد  تو رو به اون کسی که می پرستید همین الا به صورت کامنت به من بگویید باید چکار کنم اطمینان داشته باشید که بار دیگر حضور شما به من آرامش خاطر می دهد در ضمن اگر با رفتارم کسی را رنجاندم از همه عذر خواهی می کنم واگر کسی از شما از من بی وفایی دیده از ناگواری های روزگار بوده وقصدی در کار نبوده ولی در کل مرا حلال کنید. امید وارم مهربون باشید دوستدار شما نیکو    

 

 

 


نويسنده: نیکو مورخ: یکشنبه دوازدهم اسفند 1386 در ساعت: 8:44 بعد از ظهر
|+|
چگونه شاد باشیم

 

 چگونه شاد باشیم؟

 

1-  سعی کنیم هر موضوعی رو یه بارم از دید طنز بهش نگاه کنیم (مسابقه دوچرخه سواری بود دوست جلوییم دوچرخه اش قفل کرد و چند ملق زد وقتی رسیدم بالا سرش گفتم :حالا خودت به کنار خوب شد دوچرخت جوری نشد )

2-  به این باور برسیم که بعد هرسختی راحتی است  (اگه یه بار تو عشق شکست خوردم دگر غمی نیست زیرا خدا بهترش رو نسیبم کرد)

3-  هر روز جلو آیینه وایستیم وبه گاف هایی که تا حالا دادیم بخندیم (یه بارتو جلسه هسته های فرهنگی بحث سر این بود که اگه جایی مهمون بودیم موقع نماز صبح بیدار شدیم دیدیم محتلم شده ایم رومون نشد بگیم  چه کنیم ،روحانی مسجد گفت :میریم حموم غسل می کنیم و همان جا پیرهن مون رو می بندیم کمرمون و نماز می خونیم . منم طبق معمول اومدم کلاس بیام گفتم:حاج آقا حالا اگه طرف دختر بود باید چطوری نماز بخونه ؟اونجا بود که همه تا یه ساعت همه داشتند از زور خنده ضعف می رفتند  

4-  اگه خر پولید پولهاتون واگه معتاد سیگارهاتون وسط حیاط آتیش بزنید  (منم که نه خر پولم نه معتاد دعوت کنید تماشا)

5-  اگر از دست کسی ناراحت هستید اونو ببخشیدش (لذتی که تو بخشش است تو انتقام نیست)

 

 دنیا که شروع شد زنجیر نداشت (اما یه زن ،جیر«محکم» که داشت،شایدم تناب داشت)

 

یلدا  (تنها شبی که بچه گیهام دوسش داشتم وقتی یه نوجوان شدم ازش متنفر شدم بعدا هم معلوم نیست)

 

کاشتن سبزه  ( کاری که تا حالا تجربه نکردم )

 

 شعری که از یک دوست به یاد دارم (یه توپ دارم گِل گِلی   سوراخ سوراخ و گِلی .می زنم زمین     می ره زیر زمین. من این توپ و نداشتم     مشقامو ننوشتم     ننم بهم عیدی داد     یه توپ گِل گِلی داد ... یادمه این شعر رو از حسین شنیدم)

 

  شبیه

چقدر شبیه خودت می شوی وقتی نمی توانی از کنار یک دل شکسته به راحتی بگذری                                                                                                           

(چقدر شبیه خودت می شوی وقتی بهم می گویی دوست دارم)

نماد های سفره هفت سین « کارگر های معتاد»(سنگ سیمان ساعت سطل سیگار سیخ سنجاق)

 

در انتظار شنیدن یک خبر خوب     مادر    ( در انتظار شنیدن زنگ تلفن     نیکو )

 

عشق یعنی

 

همین کارهای کوچکی که با آنها دل یکدیگر را شاد می کنیم (الو سلا م چطوری زنگ زدم حالتو بپرسم)

 

همین بردباری های کوچکی که در برابر یکدیگر نشان می دهیم (یک هیچ به نحو تو)

 

همین جذبه و شور کودکانه که به ما شوق زندگی می دهد (فردا ساعت 3 سر کوچه دیر نکنی ها)

 

 

دوستان من به  پرسش های من صادقانه جواب بدهید

1-   تا حالا به چند نفر بی دلیل زور گفته اید؟

2-   تا حالا چند نفر به شما زور گفته اند؟

3-   تا حالا به چند نفر نارو  زدید؟

4-   اگه از نو متولد بشی دوست داری دختر باشی یا پسر؟

5-   اگه یه شاخه گل داشته باشی به چه کسی تقدیمش می کنی؟

 

 


نويسنده: نیکو مورخ: یکشنبه پنجم اسفند 1386 در ساعت: 9:13 بعد از ظهر
|+|
رمان یا داستان 3

      خنجرعشق

 

 

 لیلی*مجنون-- شیرین*فرهاد -- رمئو*ژولیت واینبار

 

 

 

نیکی * نیکو *

 

مرد نا شناس به سرعت او را بالای دیواربرد به طوری که از آنجا توانست شبح چند مرد دیگر را مشاهده کند که سوار بر اسب روی جاده منتظر بودند .آنها نیکی را گرفتند تا او نیز از دیواربه زیر آمد .سپس نیکو او را جلوی خود روی اسب نشاند و با شتاب به پیش تاخت . ظاهراً می خواست از شهر خارج شود .

بله ، آنها همه ی شب را به پیش تاختند تا اینکه ماه از پشت کوهها نمایان شد و به آنها روشنی بخشید . همه چیز برای نیکی وحشتناک بود و همزمان مانند افسانه ای به نظر می رسید . نیکی مدتهای طولانی جرات نمی کرد به چهره مردی که در پشتش روی زین نشسته بود و اسب را به جلو می راند نظری بیاندازد ، اما سر انجام بر تردید خود چیره شد وصورتش را برگرداند . در حالی که نیکو همچنان نگاهش به راهی که در پیش داشت دوخته بود ، نگاهی که مثل نگاه یک عقاب بسیار نافذ بود ، اما لحظه ای که به نیکی نگریست همچون غزال ، چشمانی صمیمی و مهربان داشت . نیکی عاشقش شد... آنچنان به او دل بست که حاضر بود در همانجا برایش جان بسپارد ، زیرا نیکو خوش قیافه ترین مرد در میان مردان کره زمین بود ،ریش سیاه ولی پرپشت او جلب توجه می کردند .

افسوس ، افسوس که یک گروه یعنی برادران نیکی و پسران شوهرش با تعدادی ازمردان مسلح شهر به محض آنکه از فرار او با خبر شدند خودشان را مسلح نموده و سوار بر بهترین اسبهای تند رو رد پای آنها را دنبال کردند .

آنها راه بسیاری را در بیابان پیموده بودند ، ناگهان از دور گروهی اسب سوار را مشاهده کردند که هر لحظه به آنها نزدیک تر می شدند. نیکو فقط هفت مرد مسلح به همراه داشت. کسانی که آنها را تعقیب می کردند با فریادی رسا از نیکو می خواستند که نیکی را رها کند ، اما نیکو فریادی کشید و همچنان اسب را با سرعت بیشتری به جلو می راند . تا اینکه مدتی بعد سوار بر اسب تازه نفسی شدند با این همه مردان موسی کاملا به آنها نزدیک شده بودند . زمانی که نیکو این اوضاع را مشاهده کرد . نیکی را از اسب به زیر آورد . نیکی فریاد کشید و از آنجا گریخت جنگ شدیدی بین افراد موسی و افراد نیکو در گرفت که نیکو در راس آنها شمشیر می کشید . بیشتر افراد موسی به وسیله افراد نیکو هلاک شدند ولی با خود پنج نفر از افراد نیکو را به کام مرگ فرستادند کار افراد مسلح موسی ساخته بود زیرا نیکو به عشق معشوقش می جنگید ولی افراد مسلح برای موسی . در این هنگام همه از سوارشان به زیر آمدند تا بار دیگر برای هم شمشیر بکشند افراد موسی یکی پس از دیگری دار دنیا را وداع می گفتند ولی از آن میان پسر موسی بود که پس این شکست سخت با یکی از اسبها پا به فرار گذاشت . پس از مدتی افراد نیکو توانستند نیکی را که در بیابان به زمین خورده بود پیدا کنند او بیهوش و آرام روی زمین دراز کشیده بود . نیکو جسد دوستانش را به اسب بست و نیکی را که بیهوش بود جلو خودش روی اسب سوار کرد و با دو نفر از افرادش ، که توانسته بودند از شمشیر افراد موسی درامان بمانند به راه افتاد تا خود را به دهی در نزدیک ساحل دریا برساند . همه آن ماجراها با رفتن تاریکی شب تمام شد نیکی همچنان بیهوش بر روی چند بالش نرم دراز کشیده بود نیکو و دوستانش بیداری او را به انتظار نشسته بودند . نیکو جلو رفت و پتوی سیاهی را که روی نیکی بود کنار زد ، همه دختر زیبا چهره ای را دیدند که معصومانه چشمها را روی هم گذاشته بود . گونه هایش به رنگ صورتی بود . لبهای ارغوانی رنگ و نیمه بازش همانند گیلاس درشتی به نظر می رسیدند ، دندانهایش مثل مروارید می درخشیدند  و مژه های او بلند و چسبیده به هم روی گونه ها سایه انداخته بود ، سینه هایش که زیر لباس نازکش همچون مروارید می درخشید ، پاهای ظریف سفیدش مانند برف چشم را خیره می کرد موهای مشکی پریشانش که مانند پیچک به دور هم پیچیده روی زمین ریخته بود برای مدتی فکر را مشغول می کرد . دختر زیبای عاشق پیشه به حالت یک پهلو قرار داشت . سر خود را کنار یک بازو نهاده و با بازوی دیگر بالشی را در عاقوش گرفته و مثل فرشته ها آرام گرفته ، اما لحظاتی بعد نیکی تکان خورد ، علی به بقیه علامتی داد و گفت :«نگاه کنید او همکنون بیدار می شود ...».

محمود گفت:«نه فقط خاب می بیند ...».

نیکو با اشتیاق به چشمان بسته ی نیکی نگریست . نیکی دوباره بدنش را تکان داد تا از جا برخیزد ، سپس دیدگانش را برای لحظه ای گشود ، تا اینکه سرانجام تصمیم گرفت به اطرافیانش نظری بیاندازد ، در این حال به چهره تک تک پسر ها نظر انداخت ، در اعماق چشمان او احساس کنجکاوی و شرمندگی پیدا می شد ، سر خود را حرکت داد ، چند کلمه نا مفهوم بر زبان آورد و به دنبال آن به نظر رسید که بار دیگر به خواب رفته است .

علی گفت:«جوان بیچاره پس از آنهمه مصیبت خیال می کند که خواب می بیند».

محمود گفت:«شاید هم برایش چشیدن مزه عشق کافیست !».

نیکو در کنار نیکی روی بالش ها نشست پس از چند لحظه ... ادامه این داستان را در قسمت بعد بخوانید.


نويسنده: نیکو مورخ: جمعه سوم اسفند 1386 در ساعت: 10:22 قبل از ظهر
|+|

 

کپی برداری بدون ذکر منبع غیر مجاز می باشد
www.GhalebkaDe.sub.ir & WwW.GhalebkaDe.Sub.iR & www.GhalebkaDe.sub.ir