رمان یا داستان 5
خنجرعشق
لیلی*مجنون-- شیرین*فرهاد -- رمئو*ژولیت واینبار
نیکی * نیکو *
[ادامه داستان از قسمت قبل]
نیکی بلند بلند می گفت:ما خوشبخت ترینیم ما با عشق همه چیز را پشت سر می گزاریم
نیکو:افسوس که تعدادی از بهترین دوستانم برای این عشق قربانی شدند .هیچ وقت لحظه ای که پسر موسی با شمشیراز پشت ابراهیم را کشت از زهنم بیرون نمی رود.آه که این موسی چغدر شوم است .
قطرهای اشک از گوشه چشم نیکو پایین آمد نیکی با دستش اشک را از گوشه چشمش زدود .
نیکی :آه عزیزم آنها خون خود را فدای این عشق کردند ، پس ما نباید بگزاریم خونشان پای مال شود.
نیکوبا حسرت نیکی را نظاره کرد وگفت:به خدا سوگند انتقام یکایکشان را از موسی این زالو صفت می گیرم.
علی و محمود که از این طرف نیکی و نیکو را زیر نظر دارند
علی آهی از ته دل کشید و گفت:خدا را شکر که این دو کبوتر عشق توانستند به هم برسند.
محمود کمی فکر کرد و گفت:خیلی هم مطمئن نباش کسانی هستند که به خاطر پول این دو دلباخته را بفروشند
شب داخل کابین نیکو شمعرا روشن می کند ،رو به صورت نیکی می گیرد و چشمهای نیکی که به نقطه ای خیره شده را می بیند
نیکو آهسته طوری که بقیه بیدار نشوند :نیکی تو هنوز نخوابیدی
نیکی :می ترسم بخوابم و وقتی بیدار شدم همه چیز را در یک رویا ببینم
نیکو برای آرام کردن نیکی به او گفت:نمی خواهی بریم رو عرشه کمی با هم صحبت کنیم؟
روی عرشه نیکی ونیکو رو به دریای بیکران
نیکو گفت:من می خواهم کتاب خاطراتم را تمام کنم
نیکی لبخند معصومانه ای زد و گفت:ولی تازه داره عشقمون شروع میشه ماجرایی که بعدها الگوی عاشقان می شود.
نیکو این کتاب رنجنامه نیکو است ولی دیگه با وجود تو تمام رنجها برام بی معنی است پس بهتر است امشب آخرین صفحه از کتاب اشعار و خاطرات رنجنامه نیکو را بنویسم اونم با تو
نیکی آرنجش را به لبه کشتی تکیه داده بود و در حالی که دستش را زیر چانه اش قرار داده بود محو تماشای نیکو بود که می خواهد در آخرین صفحه این دفتر چه چیزی نوشته شود؟
(( باتو توموم رنجها چغدر واسم شیرینه))
(( عشق خدایی امشب پیشم روی زمینه ))
(( آخر دفتر من رنجی دیگه نمونده ))
((شراب عشقت امشب تنم رو خوب سوزونده))
تقدیم به تک ستاره آسمان قلبم نیکی [گل] پایان



