تبليغاتX
(خاطرات نيكو) عشق نیکو عشق نیکو




عشق نیکو

درد و دل
نويسندگان
آثار تاريخي يك عاشق
دوستان عاشق تنها
دوستان عاشق
موضوعات
آمار وب
طراح قالب:
لوگو دوستان
كدهاي جاوا
رمان یا داستان 5

 

 

  خنجرعشق

 

 

 لیلی*مجنون-- شیرین*فرهاد -- رمئو*ژولیت واینبار

 

 

 

نیکی * نیکو *

 

[ادامه داستان از قسمت قبل]

نیکی بلند بلند می گفت:ما خوشبخت ترینیم ما با عشق همه چیز را پشت سر می گزاریم

نیکو:افسوس که تعدادی از بهترین دوستانم برای این عشق قربانی شدند .هیچ وقت لحظه ای که پسر موسی با شمشیراز پشت ابراهیم را کشت از زهنم بیرون نمی رود.آه که این موسی چغدر شوم است .

قطرهای اشک از گوشه چشم نیکو پایین آمد نیکی با دستش اشک را از گوشه چشمش زدود .

نیکی :آه عزیزم آنها خون خود را فدای این عشق کردند ، پس ما نباید بگزاریم خونشان پای مال شود.

نیکوبا حسرت نیکی را نظاره کرد وگفت:به خدا سوگند انتقام یکایکشان را از موسی این زالو صفت می گیرم.

علی و محمود که از این طرف نیکی و نیکو را زیر نظر دارند

علی آهی از ته دل کشید و گفت:خدا را شکر که این دو کبوتر عشق توانستند به هم برسند.

محمود کمی فکر کرد و گفت:خیلی هم مطمئن نباش کسانی هستند که به خاطر پول این دو دلباخته را بفروشند

شب داخل کابین نیکو شمعرا روشن می کند ،رو به صورت نیکی می گیرد و چشمهای  نیکی که به نقطه ای خیره شده  را می بیند

نیکو آهسته طوری که بقیه بیدار نشوند :نیکی تو هنوز نخوابیدی

نیکی :می ترسم بخوابم و وقتی بیدار شدم همه چیز را در یک رویا ببینم

نیکو برای آرام کردن نیکی به او گفت:نمی خواهی بریم رو عرشه کمی با هم صحبت کنیم؟

 

روی عرشه   نیکی ونیکو رو به دریای بیکران

نیکو گفت:من می خواهم کتاب خاطراتم را تمام کنم

نیکی لبخند معصومانه ای زد و گفت:ولی تازه داره عشقمون شروع میشه ماجرایی که بعدها الگوی عاشقان می شود.

نیکو این کتاب رنجنامه نیکو است ولی دیگه با وجود تو تمام رنجها برام بی معنی است پس بهتر است امشب آخرین صفحه از کتاب اشعار و خاطرات رنجنامه نیکو را بنویسم اونم با تو

نیکی آرنجش را به لبه کشتی تکیه داده بود و در حالی که دستش را زیر چانه اش قرار داده بود محو تماشای نیکو بود که می خواهد در آخرین صفحه این دفتر چه چیزی نوشته شود؟

((  باتو توموم رنجها چغدر واسم شیرینه))   

(( عشق خدایی امشب پیشم روی زمینه ))

(( آخر دفتر من رنجی دیگه نمونده ))

((شراب عشقت امشب تنم رو خوب سوزونده))

تقدیم به تک ستاره آسمان قلبم نیکی [گل] پایان


نويسنده: نیکو مورخ: جمعه چهاردهم تیر 1387 در ساعت: 4:55 بعد از ظهر
|+|
رمان یا داستان 4

     خنجرعشق

 

 

 لیلی*مجنون-- شیرین*فرهاد -- رمئو*ژولیت واینبار

 

 

 

نیکی * نیکو *

 

[ادامه داستان از قسمت قبل]

 تا اینکه سرانجام تصمیم گرفت به اطرافیانش نظری بیاندازد ، در این حال به چهره تک تک پسر ها نظر انداخت ، در اعماق چشمان او احساس کنجکاوی و شرمندگی پیدا می شد ، سر خود را حرکت داد ، چند کلمه نا مفهوم بر زبان آورد و به دنبال آن به نظر رسید که بار دیگر به خواب رفته است .

علی گفت:«جوان بیچاره پس از آنهمه مصیبت خیال می کند که خواب می بیند».

محمود گفت:«شاید هم برایش چشیدن مزه عشق کافیست !».

نیکو در کنار نیکی روی بالش ها نشست پس از چند لحظه دستش را جلو برد و با انگشتهای تنو مندش او را نوازش نمود . نیکی خودش را جمع کرد ،بدن را آهسته به طرف دیگر برگرداند و نا خواسته دستش به نیکو خورد . نیکو حس کرد که گویی شعله آتش را لمس     می کند .

به سختی نفس می کشید و تمام بدنش می لرزید . درست در همین موقع دخترک جوان بلند شد و نشست . نگاهش به پسری افتاد که آشفته و نگران می نمود . بدون آنکه سخنی بگوید ، صورت را جلو برد و نیکو لبان او را چندین بار بوسید . بعد با یک حرکت شدید او را به طرف خود کشید .

نیکو متوجه نشد که چطور همه این حرکات آنقدر سریع اتفاق افتاد .

با صدای دلنوازی از نیکی پرسید :«نیکی آیا مرا دوست داری ؟»

نیکی:«جلو تر بیا ...!خیلی خوب می دانم ، آنچه می دانم رویایی بیش نیست . با این وصف تو خیلی خوشگل و جذاب هستی اما می دانم که این موسی لعنتی رویای شیرین ما را خراب می کند ».

نیکو نگاهشرا به سمت دوستانش برگرداند . احساس شرمندگی او را به خود آورده بود . سپس به نیکی رو کرد و گفت:«خجالت نمی کشی نیکی تو الا پیش نیکو هستی ،بله ما سواران موسی را هلاک کردیم بله ، ما الا داخل کشتی هستیم و تا لحظاتی دیگر سر از دریای نیلگون خلیج پارس(خلیج همیشه پارس)در می آوریم ...»

نیکی :«ما در کشتی هستیم؟» چشمها را با دست روی هم مالید و با تعجب به پیرامون خود نگاهی نمود . نیکی:«چی گفتی؟ ما کجا هستیم؟»

نیکی دستها را جلو برد و در حالی که در وحشت فرو رفته بود با نوک انگشتانش بدن تنو مند نیکو را لمس نمود.

نیکی مثل کسی که در خواب راه می رود از جا برخواست و به طرف وان آبی که درگوشه کابین بود رفت و دست را در آن فرو برد در این حال زمزمه کنان می گفت:«اوه عشق مقدس ! آیا این حقیقت دارد ؟آیا به راستی من پیش نیکو هستم »

پشت سر خود را نگاه کرد و متوجه دو جوان دیگر شد که ساکت و آرام در برابرش ایستاده و به او نگاه می کردند .

نیکو پرسید تو راه زیادی را پشت سر گذاشته ای ،آیا تشنه هستی؟»

نیکی «بله تشنه هستم.»

محمود بیرون کابین رفت و سپس ظرفی پر ازشیر تازه به دستش داد ‍.نیکی ظرف را گرفت و تا ته سر کشید .

نیکی :«به نظرم می آید که تازه متولد شده ام .» لبخندی بر لبانش نشست محمود رو به علی کرد و در گوشش گفت:«این دو کبوتر باید خودشان را حمام کنند بهتر نیست که تا کشتی حرکت نکرده بریم بیرون کمی قدم بزنیم ».

سپس رفتند بیرون کابین . نیکو رو به نیکی کرد و گفت:«با من بیا ! من تو را حمام می کنم.»

نیکی:«هر طور که بخواهی ، اما من میل دارم موقع نظافت چهره تان را به طرف دیگری بر گرداندید .»

نیکو اطاعت کرد نیکی به داخل وان رفت و در آب غوطه ور شد و پاهایش را به آرامی ته وان دراز کرد .نیکو سرش را برگردانده بود و به آرامی بدن ظریف نیکی را تمیز می کرد ،اما هنگامی که دستش به سینهای دخترک جوان رسید ابتدا دستش را کشید اما سپس با نگاه مرموزانه نیکی یک دستش را زیر گردن بلورین نیکی برد و سر او را به آرامی به به سوی خود چرخاند ‍.نیکی مجزوب جهره دلربای نیکو شده بود و فقط به چهره او خیره شده بود نیکو بی اختیار لبهای او را بوسید .نیکی احساس می کرد که دنیا را به اسمش در آوردند از خوشحالی نفسی عمیق کشید .نیکو نیز با دیدن او یکبار دیگر احساس کرد که خوشبخت ترین مرد دنیاست پس به آرامی لبهای ارغوانی خود را به لبهای نیکی نزدیک کرد احساس کرد که آتش لذت بخشی تمام وجودش را می سوزاند ‍.

پس از مدتی خود را دریافت و خود را از نیکی جدا کرد . نیکی که به نظر می رسید که به حضور او خو گرفته است پس از آنکه کار نظافتش به پایان رسید به نیکو گفت:« دلم می خواهد تو را در حال حمام کردن تماشا کنم .

نیکو لبخندی به او زد و جامعه قهوه ای رنگش را از تن در آورد بدن تنو مندش دستان قدرتمندش و موهای مخملینی که سینه پولادینش را پوشانده بود بیشتر نیکی را شیفته خود می کرد ، نیکو نیز داخل آب شد و ته وان دراز کشید ...،سپس نیکی را که به طرف او خم شده بود به آرامی به طرف خود کشید تا بتواند برای حتی چند لحظه بدن ظریفش را در عاقوش بگیرد و گرمای سینه هایش را حس کند ... .

 

سپس هر دو از آب بیرون آمدند و با حوله هایی از جنس ابریشم خودشان را پوشاندند .

سپس نیکو از داخل صندوقچه ای یک لباس بسیار شیک برای نیکی بیرون آورد ،یک شلوار سفید ابریشمی گشاد که به هنگام راه رفتن خش خش صدا می داد ، بالا پوشی سبز فام که با شکوفه های بهاری تزیین شده است . سپس هردو به روی عرشه رفتند .

کشتی کنار ساحل لنگر انداخته بود . خورشید زیبا تر از هر روز می درخشید ،همه چیز زیبا بود ،مرغ آبی هایی که روی آب بازی می کردند و...

باد خنکی شروع به وزیدن کرده بود و شکن های زلف نیکی را روی پیشانیش به نرمی به این سو و آن سو می برد، انگار دنیا فریاد می زد پیوندتان مبارک

[سوار بر کشتی پرسپولیس بزرگترین کشتی خلیج مقصد کراچی هندوستان]

... ادامه این داستان را در قسمت بعد بخوانید.


نويسنده: نیکو مورخ: چهارشنبه پنجم تیر 1387 در ساعت: 7:23 بعد از ظهر
|+|
بی وفایی

بازم یه عشق دیگه بازم بی وفایی دیگه

دختر كوري تو اين دنياي نامرد زندگي ميكرد .اين

دختره يه دوست پسري

داشت كه عاشقه اون بود.دختره هميشه مي گفت

اگه من چشمامو داشتم

و بينا بودم هميشه با اون مي موندم. يه روز يكي

پيدا شد كه به اون دختر

چشماشو بده. وقتي كه دختره بينا شد ديد كه

دوست پسرش كوره. بهش

گفت من ديگه تو رو نمي خوام برو. پسره با

ناراحتي رفت و يه لبخند تلخ 

بهش زد و گفت :

مراقب چشماي من باش!!!!!!!!!!


نويسنده: نیکو مورخ: سه شنبه چهاردهم خرداد 1387 در ساعت: 10:7 بعد از ظهر
|+|
رمان یا داستان 3

      خنجرعشق

 

 

 لیلی*مجنون-- شیرین*فرهاد -- رمئو*ژولیت واینبار

 

 

 

نیکی * نیکو *

 

مرد نا شناس به سرعت او را بالای دیواربرد به طوری که از آنجا توانست شبح چند مرد دیگر را مشاهده کند که سوار بر اسب روی جاده منتظر بودند .آنها نیکی را گرفتند تا او نیز از دیواربه زیر آمد .سپس نیکو او را جلوی خود روی اسب نشاند و با شتاب به پیش تاخت . ظاهراً می خواست از شهر خارج شود .

بله ، آنها همه ی شب را به پیش تاختند تا اینکه ماه از پشت کوهها نمایان شد و به آنها روشنی بخشید . همه چیز برای نیکی وحشتناک بود و همزمان مانند افسانه ای به نظر می رسید . نیکی مدتهای طولانی جرات نمی کرد به چهره مردی که در پشتش روی زین نشسته بود و اسب را به جلو می راند نظری بیاندازد ، اما سر انجام بر تردید خود چیره شد وصورتش را برگرداند . در حالی که نیکو همچنان نگاهش به راهی که در پیش داشت دوخته بود ، نگاهی که مثل نگاه یک عقاب بسیار نافذ بود ، اما لحظه ای که به نیکی نگریست همچون غزال ، چشمانی صمیمی و مهربان داشت . نیکی عاشقش شد... آنچنان به او دل بست که حاضر بود در همانجا برایش جان بسپارد ، زیرا نیکو خوش قیافه ترین مرد در میان مردان کره زمین بود ،ریش سیاه ولی پرپشت او جلب توجه می کردند .

افسوس ، افسوس که یک گروه یعنی برادران نیکی و پسران شوهرش با تعدادی ازمردان مسلح شهر به محض آنکه از فرار او با خبر شدند خودشان را مسلح نموده و سوار بر بهترین اسبهای تند رو رد پای آنها را دنبال کردند .

آنها راه بسیاری را در بیابان پیموده بودند ، ناگهان از دور گروهی اسب سوار را مشاهده کردند که هر لحظه به آنها نزدیک تر می شدند. نیکو فقط هفت مرد مسلح به همراه داشت. کسانی که آنها را تعقیب می کردند با فریادی رسا از نیکو می خواستند که نیکی را رها کند ، اما نیکو فریادی کشید و همچنان اسب را با سرعت بیشتری به جلو می راند . تا اینکه مدتی بعد سوار بر اسب تازه نفسی شدند با این همه مردان موسی کاملا به آنها نزدیک شده بودند . زمانی که نیکو این اوضاع را مشاهده کرد . نیکی را از اسب به زیر آورد . نیکی فریاد کشید و از آنجا گریخت جنگ شدیدی بین افراد موسی و افراد نیکو در گرفت که نیکو در راس آنها شمشیر می کشید . بیشتر افراد موسی به وسیله افراد نیکو هلاک شدند ولی با خود پنج نفر از افراد نیکو را به کام مرگ فرستادند کار افراد مسلح موسی ساخته بود زیرا نیکو به عشق معشوقش می جنگید ولی افراد مسلح برای موسی . در این هنگام همه از سوارشان به زیر آمدند تا بار دیگر برای هم شمشیر بکشند افراد موسی یکی پس از دیگری دار دنیا را وداع می گفتند ولی از آن میان پسر موسی بود که پس این شکست سخت با یکی از اسبها پا به فرار گذاشت . پس از مدتی افراد نیکو توانستند نیکی را که در بیابان به زمین خورده بود پیدا کنند او بیهوش و آرام روی زمین دراز کشیده بود . نیکو جسد دوستانش را به اسب بست و نیکی را که بیهوش بود جلو خودش روی اسب سوار کرد و با دو نفر از افرادش ، که توانسته بودند از شمشیر افراد موسی درامان بمانند به راه افتاد تا خود را به دهی در نزدیک ساحل دریا برساند . همه آن ماجراها با رفتن تاریکی شب تمام شد نیکی همچنان بیهوش بر روی چند بالش نرم دراز کشیده بود نیکو و دوستانش بیداری او را به انتظار نشسته بودند . نیکو جلو رفت و پتوی سیاهی را که روی نیکی بود کنار زد ، همه دختر زیبا چهره ای را دیدند که معصومانه چشمها را روی هم گذاشته بود . گونه هایش به رنگ صورتی بود . لبهای ارغوانی رنگ و نیمه بازش همانند گیلاس درشتی به نظر می رسیدند ، دندانهایش مثل مروارید می درخشیدند  و مژه های او بلند و چسبیده به هم روی گونه ها سایه انداخته بود ، سینه هایش که زیر لباس نازکش همچون مروارید می درخشید ، پاهای ظریف سفیدش مانند برف چشم را خیره می کرد موهای مشکی پریشانش که مانند پیچک به دور هم پیچیده روی زمین ریخته بود برای مدتی فکر را مشغول می کرد . دختر زیبای عاشق پیشه به حالت یک پهلو قرار داشت . سر خود را کنار یک بازو نهاده و با بازوی دیگر بالشی را در عاقوش گرفته و مثل فرشته ها آرام گرفته ، اما لحظاتی بعد نیکی تکان خورد ، علی به بقیه علامتی داد و گفت :«نگاه کنید او همکنون بیدار می شود ...».

محمود گفت:«نه فقط خاب می بیند ...».

نیکو با اشتیاق به چشمان بسته ی نیکی نگریست . نیکی دوباره بدنش را تکان داد تا از جا برخیزد ، سپس دیدگانش را برای لحظه ای گشود ، تا اینکه سرانجام تصمیم گرفت به اطرافیانش نظری بیاندازد ، در این حال به چهره تک تک پسر ها نظر انداخت ، در اعماق چشمان او احساس کنجکاوی و شرمندگی پیدا می شد ، سر خود را حرکت داد ، چند کلمه نا مفهوم بر زبان آورد و به دنبال آن به نظر رسید که بار دیگر به خواب رفته است .

علی گفت:«جوان بیچاره پس از آنهمه مصیبت خیال می کند که خواب می بیند».

محمود گفت:«شاید هم برایش چشیدن مزه عشق کافیست !».

نیکو در کنار نیکی روی بالش ها نشست پس از چند لحظه ... ادامه این داستان را در قسمت بعد بخوانید.


نويسنده: نیکو مورخ: جمعه سوم اسفند 1386 در ساعت: 10:22 قبل از ظهر
|+|
رمان یا داستان 2

    

      خنجرعشق

 

 لیلی*مجنون-- شیرین*فرهاد -- رمئو*ژولیت واینبار

                               نیکی * نیکو *

 

 یک روز یکی از خدمتکارانش که دختر جوانی بود ، نامه ای به دستش داد... با کنجکاوی آن را باز کرد و پس از

 خواندن نخستین جملات،ضربان قلبش شدید تر شد به راستی که کلمه کلمه آن بر روی ذهنش نقش بسته بود

 به شکلی جاویدان...!   بله توی نامه چنین نوشته بود:«از نیکو به نیکی !،گلی از شهر افسانه ها ،ماه نور نقرهای

 آسمان که به شبها روشنی می بخشد و روز ها نیز در شعله ها می نشیند ! باید بدانی که من دوستت دارم، آری .  از وقتی شنیدم  که موسی این موجود لعنتی ،زیبایی و متانت تو را توصیف کرده است،به تو علاقه مند شده ام و اکنون تو را بیش از هر کس و هر چیزدیگری دوست دارم. همان گونه که شراب مرد بی ایمانی را از خود بیخود کرده وبه مستی می کشاند ،قلب من نیز از وجود تو سرمست شده است .آه!ای ماه نور نقره ای ! کاش می دانستی که چه شبهایی را در عمق بیابان با جادوی تو سپری کرده ام وچگونه تصویر تو به گ.نه ای زنده د ربرابر چشانم قرار داردکه زیبا تر از سرخی صبحگاه آسمان جلوه می کند ... گمان می کردم فاصله ی بسیاری که بین من و توست باعث می شود که این عشق را فراموش کنم ، در حالی که برعکس بر شدت آن افزود شده است ...! اکنون به سویت آمده ام تا قلبم را زیر پاهایت بگذارم ،زیرا می دانم که به خاطر تو از مرگ نمی هراسم

من نزد تو آمده ام تا همان هوایی را تنفس کنم که تو تنفس می کنی .سلام من بر تو باد .!».

 در ابتدافکر کرد که این نامه یک تله است پس دختر خدمتکاری را که آن را آورده بود نزد خود فرا خواند  و از او خواست که حقیقت را برایش بگوید . دختر بیچاره به گریه افتاد و یک سکه نقره ای را نشانش داد که «پسر بیابان » به او داده بود تا با دریافت این هدیه نامه را به دستش برساند.

از دخترخدمتکار پرسید:و این پسر بیابان چگونه قیافه ای دارد ؟‍

جواب داد : خوش قیافه و هنوز جوان است.

 براستی کاملاً پریشان و آشفته شده بود . عجب آن که در همان لحظه احساس کرد شیفته نیکو شده است .

طبیعتاً پرسید: « اگر او خوش قیافه و جوان نبود ، پس چطور توانست جرات کند چنین نامه عاشقانه ای به من بنویسد ؟» ولی می ترسید که اگر نیکو را ببیند مایوس و نا امید شود . به حر حال بیش از صد بار نامه را خواند

و در صندوقچه ای پنهان کرد .تا اینکه ناگهان دومین نامه بدستش رسید ، و اینبار جملات آن دلنشین تر و محبت آمیز تر از نامه ی قبلی بود .

از آتش این عشق پنهانی می سوخت .سر انجام نیکو ،در ایوان زیر پنجره اتاقم قرار ملاقات گذاشت .چ.ن او قبلا اطلاعاتی در باره اش بدست آورده بود و می دانست که او در کجا و در کدام اتاق زندگی می کند !

اوه ! چگونه می توان احساس نیکی در آن زمان را توصیف کرد ؟

در آنروز با خود بیش از صد بار با حود فکر کرد که آیا باید به وعده گاه برود یا نرود ... ؟

تا اینکه پس از تفکر زیاد ، تصمیم گرفت از رفتن به آنجا چشم پوشی کند . بنابر این در اتاق خود باقی ماند ، اما انگار درست در لحظه موعود کسی به او فرمان داد که به سوی ایوان گام بردارد ... شب عجیبی بود .یک شب تاریک ،ماه هنوز در آسمان خود نمایی نمی کرد ، ولی ستارگان می درخشیدند ... .

در حالی که گاه از شدت تب تمام بدنش داغ می شد و گاه نیز سردی جانکاهی بر وجودش می نشست ، دقایقی در ایوان به انتظار ماند . در این حال به خود گفت اگر تمام اینها یک شوخی احمقانه باشد ،

 آنوقت چه می شود ؟ شاید کسی می خواسته با اینکار موسی را انگشت نما کند تا همه مردم به او بخندند ومسخره اش کنند ...  در این افکار غوطه ور بود که ناگهان این جمله به گوشش رسید :«وحشت نکن من نیکو هستم !».    مردی که جامه ی خاکستری رنگی به تن داشت ، به سبکی یک پر از روی دیوار به این سو  پریده بود و قبل از اینکه نیکی فرصت واکنشی را داشته باشد ، خودش را به او رساند . انگار که دنیا زیر و رو شده بود  و نیکی در ابدیت مطلق غرق بود ...   ادامه این داستان را در قسمت بعد بخوانید.


نويسنده: نیکو مورخ: سه شنبه نهم بهمن 1386 در ساعت: 11:23 قبل از ظهر
|+|
رمان یا داستان
 

     

خنجرعشق

 

 

 

                 لیلی*مجنون-- شیرین*فرهاد -- رمئو*ژولیت واینبار

 

 

 

نیکی * نیکو *

نیکی در دوران کودکی نزد پدرش در شهری زندگی می کرد که همواره

میان مسیحیان و یهودی های آنجا جنگ بود شهری که به دریای نیلگون

 خلیج فارس ختم می شد ،کشتی های بزرگ وکوچک از راههای دور و

نزدیک به آنجا می آمدند. نیکی دختر خوشبختی بود چون هر آرزویی

داشت فوراً پدرش برایش فراهم می کرد او از سروت فراوانی برخوردار

 بود ، پدرش همیشه جامه های ابریشمی به او می پوشاند،جامه هایی که

 همه با طلا وسنگ های گران قیمت تزئین شده بودند ، سه خدمتکار حلقه

به گوش که فرمان های او را اجرا می کردند ، ازهمین روعادتش شده

بود که به همه کس دستور بدهد احساس می کرد تمام مردم عالم زیر

دستش هستند .اما نیکی  سیزده ساله بود که طوفان ناکامی ها یکی پس از

 دیگری پدرش را در کام خود فرو برد ، نخستین بدبختی با مرگ مادرش

 آغاز شد ونیکی با چشمان خودش شاهد این بود که پدرش چگونه دردریا

 رنج و درد گرفتار شد وغبارغم واندوه سراسر وجودش را فرا          

 می گرفت . همسر اول او سه پسر به دنیا آورده بود که همگی به کار

تجارت پرداختند یکی از آنها تمام سرمایه اش را از دست داد و برادران

دیگر ضامن اوشدند.آنها چند کشتی به سواحل افریقا فرستادند و برای

سود سرشاری که از این راه عایدشان می شد به انتظار نشستند ،اما به

زودی فهمیدند کشتی ها به دلیل طوفان شدیدی به اعماق دریا فرو رفته

اند . بنابراین به سوی پدرشان باز گشتند .چون اوپس از آن حادثه به

آنها  پیشنهاد کرده بود که در ثروت او شریک شوند .آنها اینبار کشتی

هایشان را به غرب فرستادند ولی آنها نیز مورد تهاجم راهزنان دریایی

قرار گرفتند و کالا های تجاریشان غارت  شد بدین ترتیب وضعیت آنها

چنان بد شد که به فقر شدید و غیر تحملی گرفتار شدند .تمام این بد بختی

 ها در عرض دو سال اتفاق افتاد .یک روز موسی که یکی از سروتمند

ترین بازرگان شهر به حساب می آمد و یهودی بود یک روز به ملاقات

پدر نیکی رفت و به او گفت:« گوش کن سیمون!تو به پول احتیاج داری

ومن به یک زن نیازدارم!» . سیمون  به شوخی گفت:« عجب گفتار

احمقانه ای! تو که دیگر جوان نیستی موسی...حتی پسرت می توانست

پدر دخترم باشد! بنابر این بهتر است به فکر آمدن عزرائیل باشی که هر

 لحظه به تو نزدیک تر می شود...!». با این حال موسی حاضرنشد از

تصمیم خود چشم پوشی کند . زیرا در تمام شهر پراکنده شده بود که نیکی

 خوشگل ترین دختر شهرهست .  به هر صورت آن یهودی به خواسته

خود پا فشاری کرد و دوباره به سیمون گفت:«هرچغدر پول که احتیاج

داشته باشی به تو غرض میدهم ، به شرط آن که دخترت همسر من

شود،زیرا توخود بهتر می دانی که دراین صورت او خشبخت خواهد شد...».    

سیمون ابتدا این قضیه را خیلی جدی نگرفت اما وقتی برادران نا تنی

نیکی از این ماجرا آگاه شدند سیمون بیچاره را تحت فشار گذاشتند تا با

پیشنهاد موسی موافقت کند. وضعیت مالی آنها بسیارنا امید کننده بود ، از

طرفی هم سیمون یک مسیحی مومن بود و نمی خواست درخترش را به               

همسری یک یهودی در آورد .خلاصه آن که سرانجام فقر و بد بختی               

 موجب شد که او تسلیم گردد ، در حالی که کسی نظر نیکی را جویا نشد.                 

در یک روز بهاری سیمون و موسی قرار دادی را امضا کردند  

 واز آن به بعد نیکی متعلق به یک خانواده غریبه شد... .

البته باید بدانیم که موسی ، نیکی را به شیوه خودش بسیاردوست می داشت ،

 در صورتی که ای کاش از او بدش می آمد و یا او برایش بی تفا وت

 می شد ،زیرا موسی او را با حسادت خود شکنجه می داد.

 او را در خانهء مجللش زندانی می نمود و هر بار تهدید کنان به او

 می گفت که تو را با خنجر خواهم کشت... . گاه به این

فکر می افتاد که موسی دیوانه شده است برای همین از او بسیار وحشت

داشت ... . او عقلش را به کلی از دست داده بود، به این معنا که همیشه

به دوستانش فخر می فروخت از اینکه همسر زیبایی چون نیکی را در

اختیار دارد،همینطور امتیازات نیکی را به رخ آنها می کشید و افتخارش

این بود که صاحب زیبا ترین دختر شهر است ، او با این حرفها حسادت

دوستانش را تحریک می کرد... ، بنابراین باید بدانید که نیکی چغدر از

او نفرت داشت.بله عزیزانم موسی فکر می کرد که می تواند با پول همه

چیز را بخرد...  ، این حقیقت بیش از حقایق دیگرنیکی را در هم  شکند

و در اندوه عمیقی فرو رفت. ولی به حر حال یک روز فرا رسید که در

آن روز حادثهء غیر منتظره ای برایش اتفاق افتاد . یک روز یکی از

خدمتکارانش که دختر جوانی بود ، نامه ای به دستش داد... ادامه این

داستان را در قسمت بعد بخوانید 


نويسنده: نیکو مورخ: سه شنبه نهم بهمن 1386 در ساعت: 11:18 قبل از ظهر
|+|

 

کپی برداری بدون ذکر منبع غیر مجاز می باشد
www.GhalebkaDe.sub.ir & WwW.GhalebkaDe.Sub.iR & www.GhalebkaDe.sub.ir