|
خنجرعشق
لیلی*مجنون-- شیرین*فرهاد -- رمئو*ژولیت واینبار
نیکی * نیکو *
نیکی در دوران کودکی نزد پدرش در شهری زندگی می کرد که همواره
میان مسیحیان و یهودی های آنجا جنگ بود شهری که به دریای نیلگون
خلیج فارس ختم می شد ،کشتی های بزرگ وکوچک از راههای دور و
نزدیک به آنجا می آمدند. نیکی دختر خوشبختی بود چون هر آرزویی
داشت فوراً پدرش برایش فراهم می کرد او از سروت فراوانی برخوردار
بود ، پدرش همیشه جامه های ابریشمی به او می پوشاند،جامه هایی که
همه با طلا وسنگ های گران قیمت تزئین شده بودند ، سه خدمتکار حلقه
به گوش که فرمان های او را اجرا می کردند ، ازهمین روعادتش شده
بود که به همه کس دستور بدهد احساس می کرد تمام مردم عالم زیر
دستش هستند .اما نیکی سیزده ساله بود که طوفان ناکامی ها یکی پس از
دیگری پدرش را در کام خود فرو برد ، نخستین بدبختی با مرگ مادرش
آغاز شد ونیکی با چشمان خودش شاهد این بود که پدرش چگونه دردریا
رنج و درد گرفتار شد وغبارغم واندوه سراسر وجودش را فرا
می گرفت . همسر اول او سه پسر به دنیا آورده بود که همگی به کار
تجارت پرداختند یکی از آنها تمام سرمایه اش را از دست داد و برادران
دیگر ضامن اوشدند.آنها چند کشتی به سواحل افریقا فرستادند و برای
سود سرشاری که از این راه عایدشان می شد به انتظار نشستند ،اما به
زودی فهمیدند کشتی ها به دلیل طوفان شدیدی به اعماق دریا فرو رفته
اند . بنابراین به سوی پدرشان باز گشتند .چون اوپس از آن حادثه به
آنها پیشنهاد کرده بود که در ثروت او شریک شوند .آنها اینبار کشتی
هایشان را به غرب فرستادند ولی آنها نیز مورد تهاجم راهزنان دریایی
قرار گرفتند و کالا های تجاریشان غارت شد بدین ترتیب وضعیت آنها
چنان بد شد که به فقر شدید و غیر تحملی گرفتار شدند .تمام این بد بختی
ها در عرض دو سال اتفاق افتاد .یک روز موسی که یکی از سروتمند
ترین بازرگان شهر به حساب می آمد و یهودی بود یک روز به ملاقات
پدر نیکی رفت و به او گفت:« گوش کن سیمون!تو به پول احتیاج داری
ومن به یک زن نیازدارم!» . سیمون به شوخی گفت:« عجب گفتار
احمقانه ای! تو که دیگر جوان نیستی موسی...حتی پسرت می توانست
پدر دخترم باشد! بنابر این بهتر است به فکر آمدن عزرائیل باشی که هر
لحظه به تو نزدیک تر می شود...!». با این حال موسی حاضرنشد از
تصمیم خود چشم پوشی کند . زیرا در تمام شهر پراکنده شده بود که نیکی
خوشگل ترین دختر شهرهست . به هر صورت آن یهودی به خواسته
خود پا فشاری کرد و دوباره به سیمون گفت:«هرچغدر پول که احتیاج
داشته باشی به تو غرض میدهم ، به شرط آن که دخترت همسر من
شود،زیرا توخود بهتر می دانی که دراین صورت او خشبخت خواهد شد...».
سیمون ابتدا این قضیه را خیلی جدی نگرفت اما وقتی برادران نا تنی
نیکی از این ماجرا آگاه شدند سیمون بیچاره را تحت فشار گذاشتند تا با
پیشنهاد موسی موافقت کند. وضعیت مالی آنها بسیارنا امید کننده بود ، از
طرفی هم سیمون یک مسیحی مومن بود و نمی خواست درخترش را به
همسری یک یهودی در آورد .خلاصه آن که سرانجام فقر و بد بختی
موجب شد که او تسلیم گردد ، در حالی که کسی نظر نیکی را جویا نشد.
در یک روز بهاری سیمون و موسی قرار دادی را امضا کردند
واز آن به بعد نیکی متعلق به یک خانواده غریبه شد... .
البته باید بدانیم که موسی ، نیکی را به شیوه خودش بسیاردوست می داشت ،
در صورتی که ای کاش از او بدش می آمد و یا او برایش بی تفا وت
می شد ،زیرا موسی او را با حسادت خود شکنجه می داد.
او را در خانهء مجللش زندانی می نمود و هر بار تهدید کنان به او
می گفت که تو را با خنجر خواهم کشت... . گاه به این
فکر می افتاد که موسی دیوانه شده است برای همین از او بسیار وحشت
داشت ... . او عقلش را به کلی از دست داده بود، به این معنا که همیشه
به دوستانش فخر می فروخت از اینکه همسر زیبایی چون نیکی را در
اختیار دارد،همینطور امتیازات نیکی را به رخ آنها می کشید و افتخارش
این بود که صاحب زیبا ترین دختر شهر است ، او با این حرفها حسادت
دوستانش را تحریک می کرد... ، بنابراین باید بدانید که نیکی چغدر از
او نفرت داشت.بله عزیزانم موسی فکر می کرد که می تواند با پول همه
چیز را بخرد... ، این حقیقت بیش از حقایق دیگرنیکی را در هم شکند
و در اندوه عمیقی فرو رفت. ولی به حر حال یک روز فرا رسید که در
آن روز حادثهء غیر منتظره ای برایش اتفاق افتاد . یک روز یکی از
خدمتکارانش که دختر جوانی بود ، نامه ای به دستش داد... ادامه این
داستان را در قسمت بعد بخوانید
|