تبليغاتX
(خاطرات نيكو) عشق نیکو عشق نیکو




عشق نیکو

درد و دل
نويسندگان
آثار تاريخي يك عاشق
دوستان عاشق تنها
دوستان عاشق
موضوعات
آمار وب
طراح قالب:
لوگو دوستان
كدهاي جاوا
ولنتاین نو مبارک

Jan 21, 2007 at 08:22 o\clock

بيست و پنجم بهمن روز ولنتاين

by: rezapolad   Category: عمومی

روز ولنتاین
 
آی پسرا آی دخترا ولنتاین یادتون نره
روز ولنتاین مصادف با 25 بهمن ماه ( 14 فوریه ) است که روز عشق و محبت نامیده شده و در این روز دخترها و پسرها به همدیگر هدیه میدهند تا عشق و علاقه خود را به یکدیگر به نحوی ابراز کنند… هدایای این روز معمولا آب نباتهای فانتزی(البته منظور همون کاکائو بوده به خاطر اینکه تهاجم فرهنگی نشه به جای واژه نامانوس کاکائو از آبنبات استفاده شده)، کارتهای نقاشی شده( این هم همون کارت پستال بوده)، طلا جواهرات سنگهای قیمتی  عروسکهایی به شکل قلب و خرسهای کوچک و این قبیل کادوهاست…

این هدایا فقط بین جوانها رد و بدل نمی شود بلکه در سرتاسر دنیا، انسانها این هدایا را به کسانی که دوستشان دارند، اعضای فامیل و … هدیه می دهند تا محبت خود را نسبت به آنها ابراز کنند (البته به غیر از ایران که همه در موقع مرگ هم فقط به فکر همدیگر می افتند) در تاریخ کلیسای کاتولیک 3 نفر هستند که ولنتاین یا ولنتاینوس نام داشته اند و درباره تاریخچه ولنتاین روایات گوناگونی وجود دارد که در اینجا به چند مورد از آنها اشاره میکنم… یکی از این روایات به قرن سوم میلادی در روم مربوط میشه! در آن زمان کلودیوس دوم امپراطور روم بود، و او به این نتیجه رسیده بود که مردانی که ازدواج نکرده اند بهتر از مردان متاهل جنگاوری میکنند و در حقیقت افرادی که خانواده ندارند سربازان بهتری هستند(چون فکر اجاره خونه و غذا و.... نیستن همون علی بی غم خودمون) ، به همین دلیل او ازدواج را در تمام امپراطوری روم برای مردان جوان ممنوع کرد... در این دوران کشیشی به نام سنت ولنتاین پی به بی عدالتی کلودیوس برده و برای مبارزه با او در خفا و به طور پنهانی در کلیسا برای عاشقان جوان مراسم ازدواج را اجرا می کرد... گفته میشود که وقتی امپراطور پی به این عمل ولنتاین برد دستور داد تا او را به قتل برسانند... در روایت دیگر گفته میشود که ولنتاین به این دلیل کشته شده است که سعی داشته تا مسیحیانی را که به دست رومیان زندانی و اغلب مورد شکنجه بودند را از زندانهای رومیان فراری دهد.. به روایتی دیگر ولنتاین اولین کسی بوده که پیام ولنتاین ( Valentine Greetings) را فرستاده است... این پیام زمانی فرستاده شده که او در زندان به سر میبرده و احتمالا او عاشق دختر زندانبان خود که در زمان اسارت قبل از کشته شدنش به او سر می زده شده بود... جالب است بدانید که این دختر بنا به روایات متعدد کور نیز بوده است... در این نامه فرستاده شده به جای امضا عبارت From your valentine! نوشته شده بود؛ عبارتی که امروزه نیز در میان مردم جهان مصطلح است... شاید دلیل اینکه امروزه این همه پیامهای عاشقانه در سرتاسر دنیا در روز ولنتاین ارسال میشود، ادامه دادن همان سنت دیرینه ولنتاین زندانی باشد... شاید هم سر کار گذاشتن و خندیدن.... به هر حال روایات درباره ولنتاین بسیار زیاد و متعدد است و حقیقت درباره روز ولنتاین در هاله ای از ابهام قرار داره ... ولی در همه روایات بر زیبایی و زیبارویی، بی باکی، و از همه مهمتر چهره رمانتیک و غریب سنت ولنتاین تاکید شده است.... پس آی پسرا آی دخترا ولنتاین یادتون نره مخصوصا پسرا که همیشه موقع اتفاقهای مهم آلزایمر می گیرن.... حالا می ریم سراغ عرق ملی و..... جشن مژدگیران این جشن که گاهی در کتب به نامهای مرد گیران ،مزد گیران و مژدگیران و یا جشن گل نیز نامیده شده. در روز اسپندارمزد* در ماه اسفند برگزار می شده که بنا به گاه شمار پیشین زردشتی روز پنجم از آغاز اسفند و بنا به تقویم امروزین روز بيست ونهم از بهمن می شود . در این روز که روز بزرگداشت ایزد اسپندارمزد یا همان فرشته نگهبان زنان است .زمام امور به دست زنان می افتاده و گاه دیده می شده که حتی شاه نیز در معیت زنان خود در انظار عمومی ظاهر می شده .در این روز زنان به خواستگاری مرد دلخواه خود می رفتند و از او تقاضای ازدواج می کردند (وای چه خوب بوده) و مردان به همسر و یا معشوق خود هدیه و گل اهدا می کردند به نحوی می توان این جشن را جشن عاشقان نامید . . دیگه واقعا لاو بترکونید
تاریخچه روز ولنتاین
ولنتاین در قرن اول میلادی در روم زندگی می كرد.
در آن زمان روم تحت سلطه پادشاهی جنگجو به نام كلادسیوس بود كه دوست داشت سربازان برای حضور سپاهش در جنگ داوطلب شوند ولی مردها نمیخواستند بجگند، و كلادسیوس این كمبود سرباز را ناشی از سستی مردها در ترك عشق می دانست، پس همه نامزدی ها و ازدواج ها ملغی اعلام كرد، همانطور كه گفته شد ولنتاین كه در آن زمان یك كشیش بود با او به مبارزه برخاست و به همراه ماریوس مقدس عزم خود را جزم كردند تا زوج های جوان را به طور سری به عقد هم درآورند
پس از با خبر شدنِ پادشاه از این قضیه برای سر والنتین مقدس جایزه تعیین شد و او زندانی شد.
وقتی در زندان بود بسیاری از كسانی كه او آنها را به عقد هم در آورده بود به دیدنش رفتند.
آنها گل و نامه های محبت آمیز خود را از بالای دیوار زندان پرتاب می كردند.
تا اینكه سرانجام در روز 14 فوریه سال 269 قبل از میلاد به قتل رسید.
یكی از ملاقات كنندگان او دختر زندانبان بود، روزها به دیدارش می آمد و چند ساعتی با هم صحبت میكردند
روزی كه قرار بود والنتین كشته شود نامه ای برای تشكر از دختر زندانبان نوشت كه با جمله “Love from your valentine” خاتمه یافت.
Valentine's Day

در سال 496 بعد از میلاد، پاپ جلاسیوس 14 فوریه را به افتخار او روز ولنتاین نامید. از سالها قبل روز 14 فوریه كسانی كه یكدیگر را دوست داشته اند برای هم هدایایی ساده ای چون گل می فرستادند.

در نقاط مختلف دنیا در این روز مراسم مختلفی برگزار می شود كه از جمله آنها می توان به موارد زیر اشاره كرد:

در انگلستان كودكان به شیوه بزرگسالان لباس می پوشیدند و می خواندند:
صبحت بخیر، ولنتاین
قفل هایت را مثل قفل های من باز كن
دوتا و سوی بعد از آن
صبحت بخیر ولنتاین
در ولز ، روز 14 فوریه مردم به هم قاشق های چوبی هدیه می كنند كه روی آنها را با قلب و كلید تزیین كرده اند این اشیای تزئینی به این معناست كه «عشق من، تو قفل قلب مرا باز كردی»
در قرون گذشته در این روز مردی كه دختری را دوست داشته برایش لباس هدیه می فرستاده اگر دختر هدیه را می پذیرفته به معنای پذیرفتن خواستگاری او بوده است.
*بعضی مردم عقیده دارند اگر در روز ولنتاین یك سینه سرخ بالای سر دختری پرواز كند به معنی این است كه او با یك دریا نورد ازدواج خواهد كرد. اگر یك گنجشك ببیند یعنی شوهرش فقیر ولی بسیار خوش اخلاق است و اگر یك سهره ببیند به معنای ازدواج با یك مرد میلیونر خواهد بود.
افسانه دیگری نیز می گوید اگر یك دختر یك سیب را از دم گرفته بچرخاند ودر همین حال نام 5 پسر مورد علاقه اش را به زبان بیاورد با پسری ازدواج خواهد كرد كه در زمان ایستادن سیب نامش در زبان او بوده است و اگر همین سیب را از وسط بدو نیم كند تعداد تخمه های سیب تعداد فرزندان او خواهد بود .
 
 
انگشتر نقره خارجی
			پسرانه
انگشتر نقره خارجی پسرانه
انگشتر تیتانیوم طلا هندی
انگشتر تیتانیوم طلا هندی
دستبند طلا هندی کارتیه تراشدار
طلا هندی کارتیه تراشدار
دستبند طلا هندی کشمیری
دستبند طلا هندی کشمیری

e-mail loveBe my V@alentine
       my heart beats for you                                                                        

 

 


نويسنده: نیکو مورخ: جمعه بیست و پنجم بهمن 1387 در ساعت: 10:13 بعد از ظهر
|+|
نتیجه فال من

نويسنده: نیکو مورخ: سه شنبه سوم دی 1387 در ساعت: 11:56 بعد از ظهر
|+|
شب یلدا در کارچان
                           شب یلدا بر شما خجسته باد...

دير زماني است كه مردمان ايراني و بسياري از جوامع ديگر، در آغاز فصل زمستان مراسمي را برپا مي‌دارند كه در ميان اقوام گوناگون، نام‌ها و انگيزه‌هاي متفاوتي دارد. در ايران و سرزمين‌هاي هم‌فرهنگ مجاور، از شب آغاز زمستان با نام «شب چله» يا «شب يلدا» نام مي‌برند كه همزمان با شب انقلاب زمستاني است. به دليل دقت گاهشماري ايراني و انطباق كامل آن با تقويم طبيعي، همواره و در همه سال‌ها، انقلاب زمستاني برابر با شامگاه سي‌ام آذرماه و بامداد يكم دي‌ماه است. هر چند امروزه برخي به اشتباه بر اين گمانند كه مراسم شب چله براي رفع نحوست بلندترين شب سال برگزار مي‌شود؛ اما مي‌دانيم كه در باورهاي كهن ايراني هيچ روز و شبي، نحس و بد يوم شناخته نمي‌شده است. جشن شب چله، همچون بسياري از آيين‌هاي ايراني، ريشه در رويدادي كيهاني دارد. 

در گذشته، آيين‌هايي در اين هنگام برگزار مي‌شده است كه يكي از آنها جشني شبانه و بيداري تا بامداد و تماشاي طلوع خورشيد تازه متولد شده، بوده است. جشني كه از لازمه‌هاي آن، حضور كهنسالان و بزرگان خانواده، به نماد كهنسالي خورشيد در پايان پاييز بوده است، و همچنين خوراكي‌هاي فراوان براي بيداري درازمدت كه همچون انار و هندوانه و سنجد، به رنگ سرخ خورشيد باشند.


یکی از آیین های شب یلدا در ایران، تفال با دیوان حافظ است. مردم دیوان اشعار لسان الغیب را با نیت بهروزی و شادکامی می گشایند و فال دل خویش را از او طلب می کنند. در برخی دیگر از نقاط ایران نیز شاهنامه خوانی رواج دارد. نقل خاطرات و قصه گویی پدر بزرگ ها و مادر بزرگ ها نیز یکی از مواردی است که یلدا را برای خانواده ایرانی دلپذیرتر می کند. اما همه این ها ترفندهایی است تا خانواده ها گرد یکدیگر جمع شوند و بلندترین شب سال را با شادی و صفا سحر کنند.
در سراسر ایران زمین و مخصوصا کارچان ، جایی را نمی یابید که خوردن هندوانه در شب یلدا جزو آداب و رسوم آن نباشد. در نقاط مختلف ایران، انواع تنقلات و خوراکی ها به تبع محیط و سبک زندگی مردم منطقه مصرف می شود اما هندوانه میوه ای است که هیچ گاه از قلم نمی افتد، زیرا عده زیادی اعتقاد دارند که اگر مقداری هندوانه در شب چله بخورند در سراسر چله بزرگ و کوچک یعنی زمستانی که در پیش دارند سرما و بیماری بر آنها غلبه نخواهد کرد.

شب یلدا در کارچان آداب و رسوم خاصی دارد این شب در قدیم شکمبه شوران نیز معروف بوده یعنی این که اگر یک زن از اغاز روز تا پایان وقت خود را صرف شستن یک شکمبه گوسفند کند به علت کوتاهی روز وقت کم می اورد


نويسنده: نیکو مورخ: شنبه سی ام آذر 1387 در ساعت: 8:46 قبل از ظهر
|+|
مجله اینترنتی نیکو
سلام دوستان عزیز پس وبلاگ عشق نیکو . خاطرات نیکو . تصمیم به نوشتن وبلاگ جدید به نام مجله نیکو کردم دوستانی که علاقه به نوشتن و عضویت در گروه های اینترنتی هستند به من کانت دهند

 

     مجله نیکو مجله عاشقان


نويسنده: نیکو مورخ: پنجشنبه سی ام آبان 1387 در ساعت: 10:38 قبل از ظهر
|+|
عشق اول
 

 

امروز دیدمش خیلی تغییر کرده بود حسابی قد کشیده بود اما به همان زیبایی و مهربانی

باز هم مثل همون قدیما گل خنده روی لبهاش شکوفا بود یه بچه چند روزه تو بقلش بود

بچه خودش بود چه خوب اون در کنار کودکش دیگه تنها نیست اما من بدون اون

همیشه تنهای تنهام نگاه غریبی بین ما رد و بدل شد ، حسی بهم می گه اون نسبت به

من یه حس خواصی داره شاید همون حسی باشه که من نسبت به اون دارم ، اما تنها

ناراحتی من اینه که نکنه اون از هیچ چیز مطلع نباشه از دست تقدیر حسابی حال کردم

درست من بعد از سه سال تیپ زده بودم و همین امروز هم باهاش روبرو شدم واقعا

چغدر خوب شد چون دوست ندارم خاریم را ببینه سعی کردم وانمود کنم خیلی شادم اما

هرچه خودم را شاد تر می گرفتم غمگین تر به نظر می رسیدم

امروز با بال افکار به آن دوران گذشته پرواز کردم آری همان دوران که همه بهم می

گفتند صبر کن با گذشت زمان همه چیز فراموش می شود وای خدای من چه سخت گذشت

این سه سال اما هیچ چیز را فراموش نکردم شاید عشق اول یعنی به هم نرسیدن .

عشق اول

عشق اولم تو بودی

تو که قلب منو ربودی

حالا تنهای تنهام من

اسیر کوه غمهام من

نمی دونم کجایی تو

نشینم تا بیایی تو

دل من واسه تو تنگه

هنوزم با تو یکرنگه

فدای خنده هاتم من

توی رویا هم باهاتم من

چرا امشو پریشونم

خودم حتی نمی دونم

 

دوشنبه 14 مرداد 1387 نیکو

 


نويسنده: نیکو مورخ: یکشنبه بیست و چهارم شهریور 1387 در ساعت: 9:38 قبل از ظهر
|+|
ستاره (تقدیم به ستاره عزیزم)

 

 

*ستاره*

 

ستاره آی ستاره چشمک بزن دوباره

وقتی دلم میگیره شادی ارزش نداره

 

قدر زمین و دریا ستاره من می خوامت

ستاره ها نور دارن ماه بیچاره تاره

 

اگه ستاره نباشه زمین تاریک میمونه

عاقبت کار همه بی ستاره زاره

 

اگه که تاریک بمونی بازم می خامت

هر چی باشی ستاره ای واسم فرقی نداره

 

خدا نخواد ستاره از آدمها سیر بشه

اونوقت توی طبیعت مثل درون غاره

 

اما خدا ستاره رو دلگرم آفریده

کاری کرده که از دلش نور بباره

 

اگه کسی دلش با ستاره نباشه

نیکو ستاره رو دوست می داره


نويسنده: نیکو مورخ: شنبه بیست و دوم تیر 1387 در ساعت: 7:54 قبل از ظهر
|+|
خدمت به خلق افتخار ماست

عشق نيكو چيست؟عشق نیکو

عشق نيكو عشق بين بشر و خدا است, عشق بين ما و همسايگان ما است. بعضي اوقات دو يا سه نفر مرد يا زن از ته دل به يك‌ديگر عشق مي‌ورزند و عشق آنها دوسره است. عشق خواص گوناگون دارد. ابتدا دل انسان نرم و مهربان مي‌شود, پس از آن دل به بيماري عشق گرفتار مي‌آيد...  پس از مدتي حرارت واقعي عشق الهي را حس مي‌كند و به گريه و ناله و لابه مي‌پردازد و مانند سنگي مي‌ماند كه در كوره‌ي گداخته‌اش انداخته‌اند تا به آهك تبديل شود و در نتيجه‌ي رسيدن شعله‌هاي آتش ترك برمي‌دارد و صداي ترك خوردن او به گوش می‌رسد... در ضمن باید بگم من پسرم و نیکو اسم هنری من است اسم من (محسن صفری) است با تشکر از همه شما که به من لطف دارید


نويسنده: نیکو مورخ: یکشنبه دوم تیر 1387 در ساعت: 8:44 بعد از ظهر
|+|
سوگند

قسم به اون خدایی که مهربونه                 درد دل عاشقاشو خوب می دونه

قسم به خورشیدی که روزا تابونه               نور افکن دشت وبحرو بیابونه

قسم به اون باد بهاری و خنک                   که برام شاخه بید و می رقسونه

قسم به اون همدمی که با دیدنش                     صدای آواز منو می لرزونه

****

قسم به زخمهایی که خورده بودی               زخمایی که دلم رو می سوزونه

قسم به دل که تنها مونده بازم                     اشکهایی که روی چشام روونه

قسم به قلبم که چه مهربونه                         به یادت هر شب میگیره بهونه

قسم به تو که عاشق تو هستم                    عشقی که عمری تو دلا می مونه

****

قسم به اون صدای نازنینت                          که وقت تنهایی برام می خونه

قسم به اون صورت و روی ماهت              که عیب های دلم رو می پوشونه

قسم به روزگار به چرخ گردون                    به دنیایی که سر تا پاش زبونه

قسم به حرفهایی که می شنیدم                   حرف هایی که دلم رو می برونه

****

قسم به اون نگاه عاشقونه                            که باز داره دلم رو می شکونه

قسم به حرفهاییت که می شنیدم                       عشق ما مثل قصه ها میمونه

اون روزی که نگاه می کردم به تو                   فکر نمی کردم بشه عاشقونه

قسم به اون روزهایی که نباشی                    فکر میکنم که باز میشم دیوونه

****

قسم به زلفهام که شده پریشون                  با دست هایی که کرده اونو شونه

قسم به چشمام که به زیر بارون                          برای تو به سوی آسمونه

قسم به اون دیم دیریمی که دارم                    براش می سازم تو دل آشیونه

قسم به شعرایی که گفته نیکو                            وقتی بمیره یادگار میمونه


نويسنده: نیکو مورخ: سه شنبه هفتم خرداد 1387 در ساعت: 10:30 قبل از ظهر
|+|
دردنامه

کاش زود تر می مردم 

 

با سلام به آنها که صفای وجودشان را در این وبلاگ برای ما به یادگار گذاشتند و آنقدر مرا خوشحال کرده اند که اشک دور چشمانم حلقه زده و نمی توانم چگونه از آنها تشکر کنم دوستان در این مدت که نبودم اتفاقات جالبی برایم رخ داد که می خواهم قصه آنرا برای شما تعریف کنم

 

                             قصه

 

بشنو از قصه دردام                 قصه امروز و فردام

 

قصه امروز و دیروز             قصه ای با ناله و سوز

 

قصه موج خروشان                  قصه چشمه جوشان

 

قصه تنهایی هایم                       قصه اشک چشایم

 

قصه زخم زبونا                       که شنیدم از همونا

 

همونا که قصه می گن          قصه بی غصه می گن

 

اونا که خنده روی لباشونه       خنجر توی دستاشونه

 

قصه قلبی شکسته                   کسی که پیشم نشسته

 

کسی که نامهربونه                  کار اون زخم زبونه

 

یکی که داره می میره                توی تنهایی اسیره

 

نیکو رفت خدا نگهدار                 به امید روز دیدار

 

آره این روزها خیلی حالم خرابه خودم مطمعن هستم که کارم تموم شده . هر چه تو زندگی نمرات بدمون رو مخفی کردیم تا والدین و اطرافیان چیزی نفهمند آخر دست والین مان پیرینت بلند بالایی به نام کارنامه دریافت کردند که بیان گر ریز نمرات ما بود وهمه چیز لو می رفت. پریشب خواب دیدم که بار دیگر جنگ تحمیلی آغاز گشته من و چند نفر از هم رزم هام در یک ساختمان بی درو پیکر در محاصره دشمن هستیم یکی از افراد دشمن پشت پنجره سنگر گرفته بود و به ما شلیک می کرد ، من سینه خیز خودم را زیر پنجره رساندم وبا خودم فکر کردم که باید اسلحه سرباز دشمن را از او بگیرم  و طی مدت کوتاهی بلند شدم تا آمدم لوله تفنگ را بگیرم آن سرباز به من شلیک کرد که تیر از داخل دستم به طرف قلبم هدایت شد یه لحظه تنم سوخت خون با فشار زیادی از گلویم به بیرون  هدایت  می شد  در همان حال  خودم  را  نزد دوست دوران دبیرستانم(مرحوم سینا عبد الکریمی) یافتم میخواستم به او بگویم :دیدی عاقبت کار منو تو چی شد؟ دیدی عشق چه بلایی سرمون آورد ، ولی خونی که از گلوم خارج می شد این اجازه را به من نمی داد ، با اینکه در طول یک عمر زندگی  همیشه از خدا طلب چنین لحظه ای را کردم ولی بغض گلویم را گرفته بود و اینکه من تا چند دقیقه دیگر زنده نیستم برایم ناگوار بود ، انگار تو اون لحظه خیلی دلم برای زندگی تنگ شده بود و خیلی ترس ورم داشته بود یا بهتر بگم حسی شبیح به ندامت داشتم اشک در چشمانم حلقه زده بود نمی دانستم حساب و کتاب دنیای باقی چه خواهد شد و از آنکه تمام گناهانم سر پیچی هایم از دستورات خدا آشکار شود حراس داشتم با خود گفتم باید به نماز بنشینم شاید این بهتر باشد ویل باز همان وسوسه های شیطان وجودم که همیشه منو آزار داده بود به سراغم آمد و منرا از این کار وا داشت در آن لحظات آخر حس عجیبی پیدا کردم صدای شمارش معکوس زندگیم رو می شنیدم خواستم چیزی به عنوان وصیت در آن لحظات آخر از خودم به جا بگذارم ولی مگر استرس اجازه می داد کاغذ پر شده بود از لغاتی که می نوشتم و دوباره آنها را خط می زدنم

ولی در آخر کار فرصت چنین کاری را پیا نکردم خون گلویم بند آمده بود داشتم به خواب می رفتم چشمان نیمه بازم را به زور باز می کردم ولی توان بیدار ماندن از من صلب شده بود بار دیگر چشمانم را کمی باز کردم سینا را دیدم که داشت به من لبخند می زد  انگار علیرضا (یکی از صمیمی ترین دوستانم که سال اول دبیرستان جان به جان آفرین تسلیم کرد) هم کنارش بود آری درست حدس زده بودم خود او بود که با چشمانی مضطرب به من نگاه می کرد ولی دیگر طاقت نیاوردم و به خواب رفتم .شاید الا همه شماها بگویید خوابی که توش خون دیده بشه باطل است اما من باید به اطلاع این دسته از دوستان برسانم که هر کدام از خوابهایم که در آن خون دیده باشم ردخور نداشته و تابیر شده .

دوستان من باور کنید من الا در سخت ترین لحظات زندگی به سر می برم  از شدت اضطراب اتش از گوش هایم زبانه می کشد  تو رو به اون کسی که می پرستید همین الا به صورت کامنت به من بگویید باید چکار کنم اطمینان داشته باشید که بار دیگر حضور شما به من آرامش خاطر می دهد در ضمن اگر با رفتارم کسی را رنجاندم از همه عذر خواهی می کنم واگر کسی از شما از من بی وفایی دیده از ناگواری های روزگار بوده وقصدی در کار نبوده ولی در کل مرا حلال کنید. امید وارم مهربون باشید دوستدار شما نیکو    

 

 

 


نويسنده: نیکو مورخ: یکشنبه دوازدهم اسفند 1386 در ساعت: 8:44 بعد از ظهر
|+|
اشعار نیکو

دوبیتی

                          

                                      

 

                                      قصه

فکر می کنم که قصه ها جایی واسه ما ندارن

      داغ جـدایـی رو همش توی دلامون می کارن

قصـه بـرگ هـای چنار با هـم توی دریا کنار

      رقص های بی امون باد تو جنگل و تو بیشه زار

 

خلوت

دیـشب آسمـون چـشمات پر بود از ماه و ستاره

        انـگـار از اون دوتـا لـبـهـات گل نیلوفر می باره

حرفهای قشنگ قشنگت منو باز خام خودش کرد

        تـو خـلـوت شـبـونـه مـنـو تو دام خودش کرد

 

یک خاطره یک شعر

 

22/12/84 در اوج نا امیدی قلم در دست می گیرم و می نویسم تا کمی آرام بگیرم ‍. واقعا باید به چه اندیشید ، به مرگ،به زندگی،به عشق یا آرزو.همه این موارد به نحوی از من گریزانند به این می اندیشم که چگونه باید سالهای بدون samane را سپری کنم ،گمان کنم چون مجنون ،روبروی انگشت مردم و ریشخند های آنان واقع شوم هر چه می خواهم که samane  را فراموش کنم نمی شود نمی دانم چه کنم ؟واقعا که نیکو مرد غمها نیست بابا هر کس که نمیتونه شونه هاش رو زیر خروارها غم بذاره . هر چه بیشتر میگذرد بیشتر دلتنگ samane  می شوم . به امید روزی که یاsamane  بیا یا من فراموشش کنم . این شعر را سرودم اون موقع یکم تازه کار تر بودم.

 

فراغ یار

دلم از فراغ یارم غصه دارد

زهمه نگاه مردم گله دارد

خداوندا نکردم من گناهی در دو عالم

که حالا باید از یارم بنالم

نمی دانم چرا عاقوش گرمش را بر قلبم نمیگذاره

چرا دیگر ز بوستانش برایم گل نمی آره

پشیمانم که کردم با دل او آشنایی

شب و ظلمت طلب کردم به جای روشنایی

دلم وقتی که تشنست می شه خاموش

می شه بازم تو دلهاتون فراموش

تو که از غصه و دردم شنیدی

چرا عاقوش گرمم را ندیدی

تو که دیروز دلی را زنده کردی

چرا قلب منو پژمرده کردی

کاش اون روز که اومد دست توی دستم

میومد و منم دست می شکستم

حوالت کرده ام به حضرت دوست

که حامی همه درماندگان اوست

ولی رفتم به جای چاله در طومار چاهی

اینه عاقبت نیکو چه خواهی چه نخواهی

 


نويسنده: نیکو مورخ: یکشنبه بیست و هشتم بهمن 1386 در ساعت: 2:32 بعد از ظهر
|+|
اشعار نیکو

 

گل مریم

 

وقتی شبا ستاره ها باغچمونو دید مـی زدنـد    انـگـار دارن غـصـه رو از تـوی دلــامـون می بـرن

مهمونی ما آدمها چه طوری زود تمـوم میشـه          کسی نخواست زندگیش مثل ماهاحروم بشه

چغدر قشنگه تنهایی وقت غروب تو کوچه هـا          من که دیگه تاب ندارم کاشکی بمیره غصه ها

تو گل شدی تو زندگیم قدر تو رو خوب میدونم          تـمـوم شعـرای تـو رو تـا بـیـت آخـر مـی خـونـم

 

یک خاطره  یک شعر

 

ساعت 30/6 دقیقه غروب دوشنبه آخرین روزهای سال 1385 امروز سفت کاری مصطفی تموم شد یک روز دیگه هم گذشت و در هجران تو به انتظار فردا نشستم  فردایی پر از نا فرجامی ها نمیدونم فردا چه خواهد شد آخه فردا جشن چهارشنبه سوری است آرزو می کنم کاش تا آدم تنها در دنیا هست چهار شنبه سوری نباشه.

 

هم نفس

 

دوبـاره آفتاب لب بوم بهم می گه غروب شده               گریه اومنم نمـیـده نمی دونی چـه خوب شده

حـالـا دیگـه فـکر می کنـم همیشه تو کنارمی               لحظه سخـت بـی کسی فـکر میکنم تو یارمـی

چه لحظه های سختی وقت غروب بی کسی              موقعی که عاشقی نداشته باشی هیچکسی

هم نـفسم تـویـی هـنـوز تـویی که رویای منی              دیـگـه دلـم آب نـمـی خـواد آخـه تـو دریای منی

تـویی کـه از صبـح صحر همش دعا گـوی منی         به عشقت آروم میگیرم تو سحر و جـادوی منی

امـا می گی چـکـار کنـم گـریه امـونم نمی ده              نیکو به من بازم می گه روز رفته و شب رسیده


نويسنده: نیکو مورخ: سه شنبه نهم بهمن 1386 در ساعت: 11:22 قبل از ظهر
|+|
اشعار نیکو
    

                      

 

 

« تــنــهـــا »

تو که همیشه تو نگات یه گریه و یه ماتمه

غـمـهـای عـالم واسـه تـو اگـه باشه بازم کمه

غربـت وتـنهـایی تو تو دنـیـا هـمتـا نـداره

آخه که قلب کوچیکت توهیچ دلی جا نداره

بـرا بـودن تومن احـسـاس هـسـتی می کنم

اگـه بـه یـارت بــرسـی خدا پرسـتی مـیکـنم

ستاره ی روی زمین آرزوی محالی نیـست

زنــدگــی هـا ازغــصـه اصـلـا خا لی نـیست

یه یار مهـربون میخوای کنار قـلبت بشـینه

آرزوی پوچـی داری اشـکـال کـارت هـمـینه

اسم تونیکو میدونم تو دنیا باقی میـمونه

بلدرچین خاطره هات شعر غریبی میخونه

« این شعر را خودم در وصف خودم  سرودم امیدوارم راضی باشید »

 

یک خاطره  یک شعـر

 

 

* آخرهای سال ۸۵ بود یکشنبه سه شب مانده به چهار شنبه سوری اون روز از

صبح  زود رفتیم واسه  داداشم  بنّایی تا غروب خسته و کوفته آمدم خونه تنهای تنها

تو اتاقم لم دادم و یه هو این شعر تو ذهنم آمد

 

« آ ر ز و »

 

نــفـسـهـای آخــری کــه بــدون تــو مـی کــشـیـدم

پر بود از خواب وخیالی که تو اون تورو میدیدم

خـوابـهـایـی  کـه بـاز هـنوزم  تـمـوم  آرزوهـامـه

آ ر ز و هــا ی مــحـا لـی کـه بـهـش نـمـی رسیدم

یـا دمـه سا ل گـذشـتـه  دیم دیریم اومـد تـو خوابم

امـا ا ون شـیـطون خـنـدون نمی آد دیگه سـراغـم

آخـه اون تـو آرزو هـاش  هــوس بـهـش رو داره

چـطـوری مـی شه که امشب اون بـیاد کنار باغم

آره نزدیک سحر بود خواب که از چشم  پریـدش

آرزوی داشـتـنـش رو فکـر کـنـم کـسـی شـنـیدش

رفــت پـیــشش  قــیــمــت قــلــبــش رو گـرفــت

بهشتی که آرزوش بود بـا دل نــیـکـو خـریــدش

 

 


نويسنده: نیکو مورخ: سه شنبه نهم بهمن 1386 در ساعت: 11:17 قبل از ظهر
|+|

 

کپی برداری بدون ذکر منبع غیر مجاز می باشد
www.GhalebkaDe.sub.ir & WwW.GhalebkaDe.Sub.iR & www.GhalebkaDe.sub.ir