تبليغاتX
(خاطرات نيكو) عشق نیکو عشق نیکو




عشق نیکو

درد و دل
نويسندگان
آثار تاريخي يك عاشق
دوستان عاشق تنها
دوستان عاشق
موضوعات
آمار وب
طراح قالب:
لوگو دوستان
كدهاي جاوا
دلم براتون تنگ شده
دلم براتون تنگ شده بود دوستای اینترنتی من

من اومدن کمی به شما نزدیک تر شدم از این به بعد با آدرس nikookar.tk  به من سر بزنید انشالله که بتونم زحمات شما را جبران کنم


نويسنده: نیکو مورخ: یکشنبه هفدهم آبان 1388 در ساعت: 11:59 بعد از ظهر
|+|
ملاقات در پارک

يک قطره اشک گوشه چشمات نشسته بود....


بهت گفتم : اين ديگه چيه؟روت بر گردوندی و گفتی هيچی.


گفتم:خودم ديدم که گريه کردی.گفتی:نه.اين که اشک نيست


گفتم اگه اشک نيست پس چيه؟ گفتی اين عشقه.


گفتم عشق چيه؟ خيلی مهربون شده بودی.نگاه کردی توی


چشمام!


گفتی:عشق يعنی خاطره.


گفتم:خا طره چيه؟ گفتی يعنی خاطره اولين بار که ديدمت.


يادت هست؟


گفتم :عشق حقيقی که يک لحظه نيست.خا طره اولين ديدار


يک لحظه بود و تموم شد.


گفتی :ديدی اشتباه کردی! عشق يعنی تکرار خاطره اولين


ديدار.که تا آخر عمر توی ذهن می مونه و مدام تکرار ميشه.

حالا توی چشمات نگاه میکنم و يک قطره اشک آهسته ازگوشه


چشمام پايين مياد.


نويسنده: نیکو مورخ: دوشنبه دوم شهریور 1388 در ساعت: 6:9 قبل از ظهر
|+|
تنهایی که پایان ندارد

نه تنهایی من پایان ندارد


نويسنده: نیکو مورخ: دوشنبه بیست و دوم تیر 1388 در ساعت: 11:24 قبل از ظهر
|+|
نبودن بهترین بهانه

 

نبودنت بهترین بهانه است برای اشک ریختن ...

ولی کاش بودی تا اشکهایم از شوق دیدارت سرازیر میشد ...

نبودنت بهترین بهانه است برای اشک ریختن ...

ولی کاش بودی تا اشکهایم از شوق دیدارت سرازیر میشد ...

کاش بودی و دستهای مهربانت مرهم همه دلتنگیها و نبودنهایت میشد ...

کاش بودی تا سر به روی شانه های مهربانت می گذاشتم

و دردهایم را به گوش تو میرساندم... بدون تو عاشقی برایم عذاب است

میدانم که نمیدانی بعد از تو دیگر قلبی برای عاشق شدن ندارم...

کاش میدانستی که چقدر دوستت دارم و بیش از عشق بر تو عاشقم...

میدانی که اگر از کنارم بروی لحظه های زندگی برایم پر از درد و عذاب میشود

 میدانم که نمیدانی بدون تو دیگربهانه ای نیست برای ادامه ی زندگی جزانتظار آمدنت ...

انتـــــــــــــــــــــــــــــظار ...

شش حرف و چهار نقطه ! کلمه کوتاهيه . اما معنيش رو شايد سالها طول بکشه تا بفهمي !

تو اين کلمه کوچیک ده ها کلمه وجود داره که تجربه کردن هر کدومش دل شير مي خواد!

تنهايي ، چشم براه بودن ، غم ؛غصه ، نا اميدي ، شکنجه رو حي ،دلتنگی ، صبوری ، اشک بیصدا ؛

هق هق شبونه ؛ افسردگي ، پشيموني، بي خبري و دلواپسي و .... !

 براي هر کدوم از اين کلمات چند حرفي که خيلي راحت به زبون مياد

و خيلي راحت روي کاغذ نوشته ميشه بايد زجر و سختي هايي رو تحمل کرد

 تا معاني شون رو فهميد و درست درک شون کرد !!!

متنفرم از هر چیزی که زمان را به یاد من میاورد... و قبل از همه ی اینها متنفرم

 از انتظار ... از انتـــــــــــــــــــــــــــــــظار متــــــنـــــفــــــرم

 

تمام زندگی ام رو دلتنگی پر کرده است

 

خیال نکن که بی خیال از تو و روزگارتم ....

 به فکرتم....

     به یادتم

                               زنده به انتظارتم ....


نويسنده: نیکو مورخ: شنبه بیست و دوم فروردین 1388 در ساعت: 1:23 بعد از ظهر
|+|
اوه دوباره داره چهار شنبه سوری بدو بدو از راه می رسه و امسال هم تنهام

بازم مثل همیشه آرزو می کنم که تا آدم تنها هست چهارشنبه سوری نباشه


نويسنده: نیکو مورخ: شنبه بیست و چهارم اسفند 1387 در ساعت: 7:53 قبل از ظهر
|+|
تقديم به بهترينم كه آخرينم بود *s*
تقديم به بهترينم كه آخرينم بود

بی تو اما عشق بی معناست ، می دانی؟

دستهایم تا ابد تنهاست ، می دانی؟

آسمانت را مگیر از من ، که بعد از تو

زیستن یک لحظه هم ، بی جاست ، می دانی؟

هر چه می خواهیم – آری – از همین امروز

از همین امروز ، مال ماست ، می دانی؟

گرچه من ، یک عمر همزاد عطش بودم

روح تو ، هم – سایه دریاست می دانی؟

دوستت دارم!» - همین ! – این راز پنهانی

از نگاه ساکتم پیداست ، می دانی؟

عشق من ! – بی هیچ تردیدی – بمان با من

عشق یک مفهوم بی « اما» ست ، می دانی؟

 


نويسنده: نیکو مورخ: دوشنبه دوازدهم اسفند 1387 در ساعت: 9:36 بعد از ظهر
|+|
بشکنه اون دستی که گل عشقمو چید

تا روی تو در برابرم نیست

                                  دیدار دوباره باورم نیست

آنان که غم مرا ندیدند

                                دیوار میان ما کشیدند

کی سرو جدا زبوستان بود

                              کی شاخه زگل جدا توان بود

تو سرو منی به باغ برگرد

                              بنگر که غمت به ما چه ها کرد

کی بی تو برآورم نفس را

                              ای کاش که بشکنم قفس را

ما را به مصیبت آشنا کرد

                              دستی که تو را زما جدا کرد

تو خسته و خسته تر منم من

                           تو بی کس و دربه در منم من

بگذار که لب فرو ببندم

                           ای راحت جان دردمندم

با حالت گریه نامه بستم

                           در حال جنون قلم شکستم

گل عشق

یادت در ذهنم

و عشقت در قلبم

و عطر مهربانیت در تمام وجودم است

عزیزم محبت را در پاکی نگاهت

 و صداقت را در وجود مهربانت معنی کردم

"وبدان که زیباترین لحظه هایم در کنار تو بودن است ..."


نويسنده: نیکو مورخ: دوشنبه دوازدهم اسفند 1387 در ساعت: 9:30 بعد از ظهر
|+|
عکس سارای عزیزم که منو تو این دنیا نامرد تنها گذاشت

بازم می گم عشق یعنی به هم نرسیدن

چندین سال پیش این نکته را با عمق وجود درک کردم

 و اون شکست در عشق با سارا بود

درسته دست تقدیر ما را از هم جدا کرد اما اگه اون اتفاق نمی افتاد شاید ما هم از همدیگه سیر می شدیم و اون عشق اینقدر برام با ارزش نمی شد


نويسنده: نیکو مورخ: دوشنبه دوازدهم اسفند 1387 در ساعت: 8:0 بعد از ظهر
|+|
آینده جوانان ما؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

سلام دوستان عزیز بعد از مدتها دوباره دست به کیبرد شدم تا براتون به صورت لایو بنویسم

در مورد ظهور عشق در سالهای اول نوجوانی یعنی بین 15 سالگی تا17 سالگی وقتی که

توی این سن نوجوان به دنبال شناخت از بدن خود است به نتایج جالبی در مورد ضعف های

بدن خود و نقاط قوت بدن خود دست پیدا می کند و برای خود نظریه هایی در مورد بدن خود

صادر می کند پس در ذهن فعال خود سوالات زیادی را بی جواب می بیند و به دنبال جوابشان

به این سو و آنسو می رود و یه جوابهای نا معلوم و جسته گریخته برای خود پیدا می کند که

تمام این اطلاعات به دست آمده چون از منبع موسخی نبوده تنها شک و رعب و وحشت در

وجود این جوان به ایجاد می آورد در این حالت یه حالت تنهایی و عدم تعیید از طرف دیگران

به او دست می دهد که فرد مورد نظر ما احساس تنهایی شدید عدم حمایت از طرف اطرافیان

خود را دارد و به نظر من جویای محبت نیست بلکه تشنه محبت می باشد . اگر این محبت را

کسی به او اعمال کند شیفته او می شود و اگر این محبت از طرف جنس مقابل باشد عاشق او

می شود و در همان سنین کم فکر هایی از قبیل ازدواج با اون شخص مقابل مشکلاتی که بر

سر راه او برای ازدواج با اون فرد است قرار می گیرد اگر فرد قدرت ابراز این احساسات

درونی خود را به دوستان شخص مقابل و خانواده را داشته باشد که به کمک این عوامل نام

برده کمی از حرارت این عشق کاسته خواهد شد تا جوان کم کم در مسیر طبیعی خود گام

بردارد اما اگر قدرت ابراز را نداشته باشد روز به روز به شدت این عشق افزوده خواهد شد

و به دلیل بی تجربگی جوان ، او به سمت راهههای اشتباه گام بر می دارد که موجب شکست

های سنگین از قبیل روحی ،روانی ،جسمانی ،زندگی اجتماعی ، و مخصوصا تمرکز هواس

که باعث شکست او در درس خواندن که یکی از عوامل پیشرفت جوان است خواهد شد اگر

طرف مقابل او که معمولا از همسن های اوست به علت بالا رفتن سنش و اتمام درسش یا فشار

عوامل خانواده و یا خیالات واهی تن به ازدواج دهد دیگر خود شما از من بهتر می دانید که

چه بر سر این جوان خواهد آمد . در حال حاضر مجموعه کلی جامعه ما پر شده از همچین

جوانانی یا بهتر بگم چنین آینده سازانی حال باید خودتان حدس بزنید که آینده کشور ما چگونه

خواهد بود پس بهتر نیست با یکم مطالعه اطلاغت در مورد جوانان مان و یکم محبت بیشتر

جامعه ای سالمتر و بهتر داشته باشیم که افراد بی موالات معتاد به روحیه بی فکر بی تفاوت

حقیر عقده ای کینه ای کمتر یا اصلا نباشد ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟


نويسنده: نیکو مورخ: شنبه هفتم دی 1387 در ساعت: 3:16 بعد از ظهر
|+|
نامرد
 

روزگـــاری مردم دنیا دلشـــــــان درد نداشت

هر کسی غصه این که چه می کرد نداشـت

چشمه سادگی از لطف زمین میجــــوشـید

خودمانیم ... زمین این همه نامرد نداشـت!


نويسنده: نیکو مورخ: پنجشنبه هفتم آذر 1387 در ساعت: 6:18 بعد از ظهر
|+|
تقدیم به سارای عزیز

                                                                      نویسنده: محسن


نويسنده: نیکو مورخ: شنبه ششم مهر 1387 در ساعت: 1:44 قبل از ظهر
|+|
پیوند نیکو و سارا
با سلام به همه دوستان خوبم وقتتون به خیر یه خبر داغ و خوشخال کننده واستون دارم من و سارا قراره از این به بعد وبلاگ عشق نیکو را با هم بگردونیم

یعنی چطور بگم من و سارا قراره باهم بشیم و اگه خدا بخواهد قراره یه خبرایی هم بشه


نويسنده: نیکو مورخ: شنبه ششم مهر 1387 در ساعت: 1:21 قبل از ظهر
|+|
گل یخ


پرنده

  درشبی تاریک ومهتابی زیر اسمون

 

این شهرروی این زمین سرسبز من و

 

یک پرنده بودیم که تاصبح نشسته بودیم

 

من واین پرنده اما ....

 

من واین پرنده باهم تا ته دره رسیدیم ...

 

تا ته دره رسیدیم اما باهم نپریدیم...

 

نپریدیم چون من واون پرنده شاید یه

 

روزی به هم رسیدیم ...

 

نويسنده: نیکو مورخ: پنجشنبه بیست و هشتم شهریور 1387 در ساعت: 10:4 قبل از ظهر
|+|
چهل شب

 

گفتند : چهل شب حياط خانه ات را اب و جارو کن . شب چهلمين ؛ خضر(ع) خواهد امد. چهل سال خانه ام را رُفتم و روبيدم و خضر(ع) نيامد. زيرا فراموش کرده بودم حياط خلوت دلم را جارو کنم.


 



 

گفتند: چله نشيني کن. چهل شب خودت باش وخدا و خلوت. شب چهلمين بربام آسمان خواهي رفت. ومن چهل سال از چله ي بزرگ زمستان تا چله ي کوچک تابستان را به چله نشستم . اما هرگز بلندي رابوي نبردم . زيرا از ياد برده بودم که خودم را به چهلستون دنيا زنجير کرده ام .


 



 

گفتند : دلت پرنيان بهشتي است . خدا عشق را درآن پيچيده است . پرنيان دلت را واکن تا بوي بهشت در زمين پراکنده شود . چنين کردم ؛ بوي نفرت عالم را گرفت . وتازه دانستم بي ان که با خبر باشم ؛ شيطان از دلم چهل تکه اي براي خودش دوخته است .


 



 

به اينجا که مي رسم ؛نااميد ميشوم؛ آنقدر که مي خواهم همه ي سرازيري جهنم را يکريز بدوم. اما فرشته اي دستم را مي گيرد و مي گويد : هنوزفرصت هست ؛ به اسمان نگاه کن. خدا چلچراغي از اسمان اويخته است که هر چراغش دلي است. دلت را روشن کن . تا چلچراغ خدا را بيفروزي. فرشته شمعي به من مي دهد و مي رود .


 



 

راستي امشب به آسمان نگاه کن ؛ ببين چقدر دل در چلچراغ خدا روشن است .

خیلی دلتنگم


نويسنده: نیکو مورخ: پنجشنبه سی و یکم مرداد 1387 در ساعت: 9:28 قبل از ظهر
|+|
درس عبرت نیکو

 

 

پس چی حقیقت داره؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

درس عبرت نیکو

چه داستان های عجیبی چه دنیای غریبی اون از بقچه عشق که خالی بود اون از آرش که فراری بود اون از سارا که معلوم نبود چه کارست و اینم از ستاره که ستاره نبود فقط یه فرزاد فرزاد بود که متاسفانه من سارا نبودم! دوستان کمی روی این جمله من فکر کنید این کل داستان وبلاگ نویسی من تا به حال بوده.


نويسنده: نیکو مورخ: یکشنبه سیزدهم مرداد 1387 در ساعت: 4:44 بعد از ظهر
|+|
چگونه شاد باشیم

 

 چگونه شاد باشیم؟

 

1-  سعی کنیم هر موضوعی رو یه بارم از دید طنز بهش نگاه کنیم (مسابقه دوچرخه سواری بود دوست جلوییم دوچرخه اش قفل کرد و چند ملق زد وقتی رسیدم بالا سرش گفتم :حالا خودت به کنار خوب شد دوچرخت جوری نشد )

2-  به این باور برسیم که بعد هرسختی راحتی است  (اگه یه بار تو عشق شکست خوردم دگر غمی نیست زیرا خدا بهترش رو نسیبم کرد)

3-  هر روز جلو آیینه وایستیم وبه گاف هایی که تا حالا دادیم بخندیم (یه بارتو جلسه هسته های فرهنگی بحث سر این بود که اگه جایی مهمون بودیم موقع نماز صبح بیدار شدیم دیدیم محتلم شده ایم رومون نشد بگیم  چه کنیم ،روحانی مسجد گفت :میریم حموم غسل می کنیم و همان جا پیرهن مون رو می بندیم کمرمون و نماز می خونیم . منم طبق معمول اومدم کلاس بیام گفتم:حاج آقا حالا اگه طرف دختر بود باید چطوری نماز بخونه ؟اونجا بود که همه تا یه ساعت همه داشتند از زور خنده ضعف می رفتند  

4-  اگه خر پولید پولهاتون واگه معتاد سیگارهاتون وسط حیاط آتیش بزنید  (منم که نه خر پولم نه معتاد دعوت کنید تماشا)

5-  اگر از دست کسی ناراحت هستید اونو ببخشیدش (لذتی که تو بخشش است تو انتقام نیست)

 

 دنیا که شروع شد زنجیر نداشت (اما یه زن ،جیر«محکم» که داشت،شایدم تناب داشت)

 

یلدا  (تنها شبی که بچه گیهام دوسش داشتم وقتی یه نوجوان شدم ازش متنفر شدم بعدا هم معلوم نیست)

 

کاشتن سبزه  ( کاری که تا حالا تجربه نکردم )

 

 شعری که از یک دوست به یاد دارم (یه توپ دارم گِل گِلی   سوراخ سوراخ و گِلی .می زنم زمین     می ره زیر زمین. من این توپ و نداشتم     مشقامو ننوشتم     ننم بهم عیدی داد     یه توپ گِل گِلی داد ... یادمه این شعر رو از حسین شنیدم)

 

  شبیه

چقدر شبیه خودت می شوی وقتی نمی توانی از کنار یک دل شکسته به راحتی بگذری                                                                                                           

(چقدر شبیه خودت می شوی وقتی بهم می گویی دوست دارم)

نماد های سفره هفت سین « کارگر های معتاد»(سنگ سیمان ساعت سطل سیگار سیخ سنجاق)

 

در انتظار شنیدن یک خبر خوب     مادر    ( در انتظار شنیدن زنگ تلفن     نیکو )

 

عشق یعنی

 

همین کارهای کوچکی که با آنها دل یکدیگر را شاد می کنیم (الو سلا م چطوری زنگ زدم حالتو بپرسم)

 

همین بردباری های کوچکی که در برابر یکدیگر نشان می دهیم (یک هیچ به نحو تو)

 

همین جذبه و شور کودکانه که به ما شوق زندگی می دهد (فردا ساعت 3 سر کوچه دیر نکنی ها)

 

 

دوستان من به  پرسش های من صادقانه جواب بدهید

1-   تا حالا به چند نفر بی دلیل زور گفته اید؟

2-   تا حالا چند نفر به شما زور گفته اند؟

3-   تا حالا به چند نفر نارو  زدید؟

4-   اگه از نو متولد بشی دوست داری دختر باشی یا پسر؟

5-   اگه یه شاخه گل داشته باشی به چه کسی تقدیمش می کنی؟

 

 


نويسنده: نیکو مورخ: یکشنبه پنجم اسفند 1386 در ساعت: 9:13 بعد از ظهر
|+|
حرفهای دو تنها

تنها                                                                                       تنها

 تنها: بهترین آرزوش داشتن یه دوسته                                        پس حالا دیگه تنها نیست

جشن آبانگان در روز نهم آبان ماه       حالا نمی شد سه روز تخفیف بدی   بشه روز تولد من

 

                                                 « عشق یعنی »

وقتی بدون اون تو زندگی احساس تنهای کنی                                          پس خیلی تنهام

تنها چیزی که نظرت رو جلب می کنه اون باشه                                             پس عاشقتم

چینی دلش رو نشکستن                                 توی قلبم می زارمش که آسیب نبینه و اگه قلبم رو شکست خودشم بشکنه

شنیدن صداش وقتی می گه دوست دارم                                            عقلم از دست میره

تمام وقت آزاد رو به اون اختصاص داد                                                   زیبا ترین لحظه ها

دلت بخواد با اون تنها باشی                                                             پس خیلی عاشقم

بدون او گیج و پکر باشی                                                                                خمارتم

گرمی لبخندش                                                                             تنم رو می سوزونه

احساساتش زیر پا نگذاشتن                             خیلی با احساسی. ولی منم حس می کنی

برای دیدنش روز شماری کردن                                               امروز شد ۳ روزو هفت سا...

و آخرین عشق او بودن                                                                  اگه واسش تا نذاریم

 

                         « دوستان من به پرسش های من صادقانه جواب بدهید »

1 . تا حالا چه گندی به دنیا زده اید؟                                               حقیقتا روم نمیشه بگم

2. دنیا تا حالا چه گندی به شما زده                                   آینه رفتارم بوده البته از نوع مقعر

3. ا گه یه ستاره تو آسمون داری اسمش چیست                                اسمش نیکی است

4. مهمان رویا های تو کیست                                                                   زایده تخیلاتم

5. اگه بال رویا هات رو از تو بگیرند                                            دیگه خیال پردازی نمی کنم

 

وقتی قلبی تو را صدا می کند و تنها به تو نیاز دارد                        به حرفهاش گوش می دهم 

بدان که بهانه قلب تو برای تبیدن است                                              پس بیشتر بهانه بگیر

                                              « من و تو »

کاش هرگز میان من و تو                                            من و از یادت نبر همینه تنها دلخوشیم

این شرم های بیهوده نبود                                 رفتی اما نمی خواهم دشمن جون هم بشیم

این خجالت های نارنجی سرد                                   هنوزم عکس های تو مونده رو دیوار اتاق

این هویت های بالغ مغرور                                             دل دیوونه من باز از تو میگیره سراق

تا همیشه و هر لحظه و هزار بار به هم می  گفتیم        میدونم هر جا باشی عاشق برات فراوونه

نازنین چه قدر دوستت دارم                                  هیچ کدوم من نمیشن همیشه یادت بمونه

 

                                  « کار های آزار دهنده روز مره »

تمیز کردن گاز اتو کردن                          تمیز کردن اتاقم موقعی که مهمونم پشت درخونست

خالی کردن سطل زباله                                                              جمع کردن رخت خواب

تمیز کردن دست شوی                                                                  رفتن به دستشویی

تمیز کردن شیشه ها                                                                       شستن ظرف هام

مرتب کردن اتاق خواب                                                  مرتب کردن اتاق البته ماهی یه بار

زدن جارو برقی                                                                               شستن لباس هام

 

و همیشه راه تازه پیدا کن برای گفتن دوستت دارم                کاش کسی راه پیش پام میزاشت

و از همه مهمتر سیاست داشته باش                                          چیزی که یه عاشق نداره

 

                                                   « با من »

با من از آن بگو که توان گفتنش به دیگری را نداری                  می گم البته به شکل  خصوصی

با من بخند حتی آن گاه که احساس حماقت می کنی                                ها ها ها ها...

با من گریه کن آن گاه که در اوج پریشانی هستی                                                  اَ اَ اَ اَ...

و در کنار من با تمام زشتی های زندگی ستیز کن                                 مرگ بر زشتی ها

دست من و تو باید این پرده ها رو پاره کنه                        پاره پاره پاره کنیم پرده ها رو پاره کنیم                                                                                     

کی می تونه جز من و تو درد ما رو چاره کنه                                  همونی که ما رو بیمار کرد

همه ما راحت حرف می زنیم                                                    من خیلی ایتطوری نیستم

ولی نوشتن برای بشتر ما سخته                                                  با نوشتن حال می کنم

اما تو بنویس تا یادت بماند                                                                               نوشتم

که نوشته ها رد پای عبور است                                                    ولی بعد آتیششون زدم

فردا که برگردی و نوشته هات را بخوانی                                                      کاش می شد

به یاد می آوری که از کجا رد شده                                        از سر بیراه راه شهید دستغیب

و چطور قد کشیدای                                                             ۱۹۷تا ولی بیشتر آب کردم

این هم یه فرست است                                         که ۱۵ کیلو لاغر شدم تا قدم دراز شده

بری رد شدن و قد کشیدن                                                         باور کن داری فک میزنی

زنگ می زنند                                                                          احسان است زنگ زده

کسی که آرزویش را داشتی آمده                            شاید نجفی است می خواد برم مسجد

کسی که دلتنگش بودی                                                         یعنی کی می تونه باشه

کسی که                                                                                         نگفتم احسان

با دنیایی خبر های خوشی !                                                       یعنی واسم کارت خریده

خوش به حالت دوست من                                                              حالا کجاش رو دیدی

برخیز....                                                                           ا َ .اومدم بابا تلفنم سوخت

زنگ می زنند !!!                                                                   این دیگه  باید نجفی باشه

اگر خاموش باشی و دیگران به سخنت آورند  بهتراست که سخن گویی و خاموشت کنند 

                                                                                          گل گفتی اماکمی دیر!     

همان کاری رو انجام بده که دوست داری دیگران برای تو انجام دهند                  درکت می کنم

اهل کاشانم                               «خودت یا سهراب؟»                                 اهل کارچانم

پیشه ام نقاشی است                                                             پیشه ام شاعری است

گاهگاهی قفسی می سازم با رنگ می فروشم به شما   

                                                    گاهی شعر ادبا را عوض می کنم می تقدیمم به شما

تا به آواز شقایق که در آن زندانی است                                     تا که آن شاعر مرحوم هنوز

دل تنهایی تان تازه شود                                                                     تنش در گور بلرزد

« کا(رچ)ان شناخت »

کارچان یک شهر مستقل از دولت محسوب می شود که از شمال به محل درناهای سفید ایران و معدن سولفات سدیوم خاور میانه (کویر میغان) متصل است جنوبا و شرقا به کوههای بلند زاگرس میرسد واتوبان اراک -تهران شمال را از جنوب جدا می کند بیشتر از ۱۰۰۰ خانوار است و خطری برای حکومت به همین دلیل نزدیک ما پادگان ۴۲ قدر وپادگان شوکت پور و یگان ویژه احداث کردند. مردم در اوایل انقلاب یک بار به شهر سنجان حمله می کنند و حادثه حمله چماغ داران در تاریخ شهدای انقلاب ثبط شد بعد در تایخ ۱۸ شهریور(قیام خونین) اتوبان اراک-تهران چهار ساعت بسته شد و به سبب آن در گیری مردم با نیروهای ضد شورش واستفاده از گاز اشک آور چندین وسیله نقلیه سبک وسنگین تخریب شد زخمی شدن فرمانده اطلاعات یگان ویژه اراک کشته شدن یک پسر ۲۱ ساله کارچانی احظار استاندار وقت(زاهدی) برای رسیدگی به شکایت مردم . سوم کور کردن ۱۰۰ حلقه چاه که توسط سپاه برای تامین آب اراک در نظر گرفته بود  چهارم مخالفت با برگزاری انتخابات در کارچان پنجم در گیری نیرو های غیر مسلح با مسئولان کارخانه آسفالت اراک و درگیری با مقامات دولتی و به آتش کشیدن چند خودرو نظامی پنجم تجمع جلوی دفتر ریاست جمهوری و مخالفت با دولت در مورد ایجاد کشتار گاهی به مساحت ۱۰۰ هکتار در نزدیکی کارچان و به آتش کشیدن و تخریب ساختمان کشتارگاه  ودر آخر هم ((دو قتل در یک هفته در کارچان)) اینها اخباری بود که فقط توسط بی بی سی  پخش شد .                   

« سرزمین آزمایشگاه »

اغلب دچار این احساس هستم که مانند موشی در هزار تویی گیر کرده ام و این هزار تو در یک آزمایشگاه علمی است و عده ای دانشمند می خواهند بدانند که از میان این تعداد موشی که از مبدا هزار تویی ما به سوی پنیری که در مقصد گذاشته شده است حرکت می کنند کدام باهوش ترند آن چه مرا اذیت می کند این است که گویی این دانشمندان با یک دیگر توافق کرده اند که باهوش ترین موش ها

را بکشند و مغز آن ها را آزمایش کنند این شاید کار مفیدی است چون عاقبت شاید روشن بشود که چرا بعضی از موش ها با هوش تر از بقیه هستند اما موش با هوشی را در نظر بگیرید که اتفاقا متوجهاین شده است که در یک هزار توی آزمایشگاه حرکت می کند

خوب او باید چه کند؟

خود را هوشیار نشان دهد ؟

هیچ بعید نیست که جانش را از دست بدهد بر عکس خود را خنگ جلوه بدهد ؟

این خنگی را تا کجا باید ادامه دهد ؟

تا آخر زندگی ؟

می دانی نازنین من نه ناامید هستم نه به پوچی رسیده ام اما از این احساس دایم در آزمایشگاه بودن رنج می برم

« فیلم نیکو قسمت 7011 »

منم احساس می کنم که مثل فیلم -ترومن- من زندگی میکنم تا دیگران زندگی مرا ببینند و لذت ببرند آری یک فیلم  زنده من احساس می کنم خیلی جاها دوربین نصبه تا مردم جهان تماشایم کنند و هر گاه زندگیم تکراری میشود کسی را وارد این زندگی می کنند تا داستان جالب پیش بره پس همیشه سعی می کنم یه آدمی باشم که بینده ها لذت ببرم  البته این رو هم بگم بعضی اتفاقات ماوراء طبیعت را پای این میزارم که«پخش زنده و مشکلات خودش»

« والاترین اصول برای شاد زیستن اینهاست »

امیدوار ماندن                                                                                      پس می مانم

چیزی رو که امروز داری آرزوی دیروزت بوده                                      آ  خدا جون کارت درسته

هر وقت دلی رو شکستی روی دیوار یک میخ بزن و وقتی دلش رو بدست آوردی میخ را از روی دیوار بردار اما بدون جای میخ روی دیوار می ماند

 هر وقت دلمو شکستن یه میخ به خودم زدم  نگام کن شدم مثل جو جه تیغی

« امسال سال خوشبختی است  (۱۳۸۶) »

ما که خیری ندیدیم البته کا مپیوتر خریدم متهواره خریدیم کلی کار کردی اما افسوس که مادر بزرگم بعد از ۱۰۰ و خورده ای سال عمرش رو حواله شما کرد

گل آفتابگردان : نماد وفاداری                                                                 گل آفتابگردونتم

گل میخک سرخ : قلب بیچاره من                                  یک بغل گل میخک سرخ تقدیم تو باد

گل مینا : مثل هم می اندیشیم                                                          گل مینا زیاد داریم

شقایق نعمانی : انتظار و آرزو                     آهاهای شقایق نعمانی میکشیم بدو حراجش کردم

                                                   « جمله بساز »

دختر : تنها موجودی که جایگاهش امن نیست       تنها کسی که از مکرش کسی در امان نیست

خدا : تنها تکیه گاه امن یک دختر               تنها کسی که وقتی دخترا رهات میکنند پیشت است

مرگ : تنها راه رهای                          تنها راه عزیز شدن« چون هیچ شاعری قبل از عزیز نبود»

و در آخر به او بگو که دوستش داری                                                      پس دوستت دارم

 

 

 


نويسنده: نیکو مورخ: سه شنبه نهم بهمن 1386 در ساعت: 11:21 قبل از ظهر
|+|

 

کپی برداری بدون ذکر منبع غیر مجاز می باشد
www.GhalebkaDe.sub.ir & WwW.GhalebkaDe.Sub.iR & www.GhalebkaDe.sub.ir